اخبار مهم ایران و جهان را با عصر پرس مرور نمائید      
به روز شده در: ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۴:۳۰
کد خبر: ۱۰۲۸
تاریخ انتشار: ۱۰:۳۹ - ۲۶ آبان ۱۳۹۵ - 16 November 2016
دختر نیکوکار ایرانی در دام باندهای تبه‌کار هندی
این روزها برای بسیاری از ایرانیان نام هندوستان و ادیسا (اوریسا) و رایاگادا با نام زنی پیونده خورده است که بهار زندگی‌اش را برای خدمت به نابینایان و معلولان و یتیمان آن شهر صرف کرده است. نرگس کلباسی اشتری، زندگی پر فراز و نشیبی داشته است.

سرویس اجتماعی عصرپرس: این روزها برای بسیاری از ایرانیان نام هندوستان و ادیسا (اوریسا) و رایاگادا با نام زنی پیونده خورده است که بهار زندگی‌اش را برای خدمت به نابینایان و معلولان و یتیمان آن شهر صرف کرده است. 

نرگس کلباسی اشتری، زندگی پر فراز و نشیبی داشته است. او متولد 1367 اصفهان و فرزند دکتر حسین کلباسی است که از دوستان نزدیک دکتر محسن رنانی بود. «نرگس» تا 21 سالگی در انگلستان و کانادا بود و سپس مدنیت و رفاه را گذاشت و به سرزمین «روشنایی و تاریکی» هندوستان قدم گذاشت. 

در سال 2010 بنیادی به نام «پریشان» در ایالت ادیسای هند تاسیس کرد که هدفش کمک به کودکان یتیم و بی‌خانمان و به ویژه معلول شهر رایاگادا بود. اما در میانه راه با مشکل عجیبی روبرو شد. اتهام قتل غیرعمد! موضوع از این قرار بود که کودکی در یک گردش دسته‌جمعی «نرگس و کودکانش» به داخل رودخانه افتاد و هیچگاه یافت نشد. پدر و مادر کودک ابتدا موضوع را مسکوت گذاشتند اما پس از مدتی با فشار متنفذان کاست و قبیله و کمک پلیس و نظام فاسد اداری ایالت اوریسا، «نرگس» و بنیادش را متهم به قتل کردند. 

از آن ایام تا کنون خانم کلباسی درگیر دادگاه و این موضوع است. پس از فراز و نشیب‌های بسیار و حمایت‌های وزارت خارجه و سفیر ایران در دهلی و کنسول ایران در حیدرآباد و حضور شاهدان ماجرای گم شدن کودک، دادگاه تصمیم دارد رأی نهایی‌اش را اعلام کند.

با این توصیف، «نرگس» روزگار چندان خوشی ندارد. او متهم به قتل است، بنیادش تعطیل شده است، ممنوع‌الخروج است، آزار پلیس و نظام کاستی را تحمل می‌کند و اما همچنان امید دارد. 

در ادامه آخرین روزنوشت‌های «نرگس» را می‌خوانیم. لازم به ذکر است که نرگس در تاریخ 15 آذر 1395 در دادگاه رایاگادا به یک سال حبس و پرداخت 300 هزار روپیه معادل حدود 20 میلیون تومان جریمه محکوم شد. او فعلا با وثیقه آزاد است و در کنسولگری ایران در حیدرآباد زندگی می‌کند. نرگس به این حکم اعتراض کرده است.


وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»


بیست و چهارم آبان. دهلی نو, دهلی
فردا صبح در دادگاه عالی هند, اعتراض من به پرونده اتهامی ام در رایاگادا بررسی می شود. ممکن است دادگاه عالی هند تشخیص دهد که پرونده باید باطل شود...

بعد از ظهر فردا به سمت شهر وایزگ خواهم رفت. در آنجا می مانم تا روز چهارشنبه به اتفاق نمایندگان کنسول محترم ایران در حیدرآباد به سمت رایاگادا برویم. حتما می دانید که جلسه دادگاهم روز پنجشنبه است.

قطعا این روزها استرس دارم اما امیدم به خداست. خیلی ممنونم از حمایتهایتان. امیدوارم روزی همه شما را ملاقات کنم و حضورا تشکر کنم. لطفا همچنان برایم دعا کنید. دوستتان دارم. 

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و پنجم آبان. ویشاکاپاتنام, آندراپرادش
در ویشاکاپاتنام هستم. فردا به اتفاق بزرگوارانی که قرار است از کنسول ایران در حیدرآباد مرا همراهی کنند به رایاگادا خواهیم رفت.
در آنجا در هتل محل اقامت آنها اقامت خواهم داشت و به خانه خودم نمی روم تا مشکلی پیش نیاید.

جلسه دادگاهم در دادگاه عالی هندوستان در اعتراض به پرونده رایاگادا به تعویق افتاد. شاید منتظر نتیجه دادگاه رایاگادا هستند.

روزهای حساسی در پیش دارم. خیلی برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و ششم آبان. رایاگادا, اودیسا

امروز صبح به همراه آقای احمدی که از طرف کنسول حیدرآباد به همراه همکارشان آمده اند به سمت رایاگادا حرکت کردیم.

در بدو ورود به رایاگادا با وکیلم دیدار داشتم و در خصوص جلسه فردا صحبت کردیم. فردا ساعت دو بعداز ظهر دادگاهم شروع می شود و باید از خودم دفاع کنم.

امشب دخترم راتو با من خواهد بود. از شش سالگی وارد جمع خانواده ما شده. خوشحالم از اینکه این شب طولانی با من خواهد بود.

برایم خیلی دعا کنید. فردا روز خیلی مهمی است, امیدم به خداست و می دانم ناامیدم نمی کند.

جا داره از همشهری خوبم, خانم مینو خالقی که در این مدت به شکلهای مختلف, از نامه نگاری با وزیر محترم امور خارجه تا حضور در وزارتخانه و پیگیری از سفارت و کنسول ایران پیگیر پرونده ام بودند تشکر فراوان کنم. ممنون از همراهی همه شما هموطنان خوبم. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و هفتم آبان. رایاگادا, اودیسا

امروز صبح به همراه هیات ایرانی کنسول حیدرآباد به محل وقوع حادثه دو سال پیش رفتیم. خوشحالم که این عزیزان آن منطقه را دیدند و به خوبی متوجه شدند ادعاهای مطرح شده در پرونده کذب محض است و موقعیت قرارگیری ما در آن روز چقدر با رودخانه فاصله دارد!

ساعت دو به دادگاه رفتم. قاضی ده سوال بصورت آره یا نه از من پرسید. فردا قرار است در جلسه دادگاه از خودم دفاع کنم. با نظر وکلا قرار شده زیاد صحبت نکنم, چون صحبت می تواند سبب طولانی شدن پرونده و ایجاد مباحث جدید شود ولی در عوض دو سند را به دادگاه ارائه خواهم کرد. نخست: سندی که نشان می دهد بنیاد پریشان توسط یک هیات مدیره هفت نفره اداره می شود که پدر پسر غرق شده که شاکی پرونده است خودش در همین هیات مدیره حضور دارد و در واقع سهم مدیریتی و بالطبع مسئولیت او برابر من است. دوم: عکس ها و فیلم هایی که نشان می دهد محل استقرار ما در روز واقعه در چه موقعیتی از رودخانه قرار داشته.

روز خسته کننده ای بود و فردای مهمی در پیش است. ممنونم از همراهیتان. دعایم کنید.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و هشتم آبان. وایزگ, آندرا پرادش

امروز به دادگاه رفتم. قرار بود اسناد مربوط به هیات مدیره بنیاد پریشان و عکسهای محل حادثه را به قاضی تحویل بدهم اما وکیلم گفت ورود عکسها ممکن است مسیر بررسی پرونده را طولانی تر کند. برای همین فقط اسناد مربوط به هیات مدیره را به قاضی تحویل دادم.

در روز چهارشنبه وکیل من و وکیل شاکیان باید در دادگاه حاضر باشند تا آخرین مطالب را بیان کنند. من در آنروز در دادگاه حاضر خواهم بود.

پس از جلسه دادگاه همراه به وایزگ برگشتم. سپاسگزارم از حضور آقایان احمدی, جاودان و خراسانی که از سوی کنسول حیدرآباد مرا همراهی کردند.

جناب آقای نوریان, سرکنسول محترم حیدرآباد, بزرگوارانه از من دعوت کردند که تا پیش از دادگاه به حیدرآباد بروم. برایم بلیط هواپیما رزرو کردند و فردا شب به حیدرآباد خواهم رفت.

سپاسگزارم از حمایت همه شما خوبان. مرا از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید. دوستتان دارم.

بیست و نهم آبان. حیدرآباد, تلنگانا

کنسول ایران مستقر شدم. این محل بسیار زیبا و بزرگتر از آنیست که تصور می کردم. همچنین با آقای نوریان, سرکنسول محترم دیدار کوتاهی داشتم.

خوشحالم در حیدرآباد, شهر مروارید و بِریانی هستم. در طی شش سال گذشته به حیدرآباد نیامده بودم. می دانم هموطنان بسیاری در این شهر دارم و شهر نسبتا زیباییست. فرصت خوبیست که چند روزی از پرونده و رایاگادا دور باشم.

برایم دعا کنید.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»


سی ام آبان. حیدرآباد, تلنگانا

حضور در حیدرآباد فرصت خوبیست که با خودم خلوت کنم و دور از جنجال و هیاهو باشم. در طی دو سال گذشته هر روز و ساعت درگیر مسائل مختلف بودم.

امروز را با خودم گذراندم. خوشحالم از اینکه کنسولگری محترم ایران این فرصت را برایم ایجاد کرده.

ممنونم که همچنان حامی من هستید و داستان این روزهای زندگی ام را دنبال می کنید. برایم دعا کنید لطفا.

یکم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان خوبم

امروز نتیجه دادگاه عالی هندوستان در خصوص درخواست من برای ابطال پرونده ام اعلام شد. بر اساس این حکم به دلیل اینکه پس از دو سال اقدام به این کار کردم برای همین دادگاه پرونده را باطل نکرده ولی دو امتیاز به من داده است: نخست آنکه به من اجازه داده که بتوانم خاک هندوستان را ترک کنم. دوم آنکه می توانم با درخواست از پلیس هر منطقه از حمایت و حفاظت آنها در هر نقطه هندوستان برخوردار باشم.

نکته اول خیلی خوب است. ویزای اقامت من بیست و سوم آذر تمام میشه و درخواستهای من برای تمدید ویزا تاکنون از سوی پلیس رایاگادا بی پاسخ مانده. اگر ویزایم را تمدید نکنند, می توانند به بهانه قانونی نبودن حضورم در هند داستان جدیدی برایم بسازند. خروجم از هند, پیش از پایان پرونده ام ریسک خواهد بود اما شاید در روزهای آینده به این نتیجه برسم که چاره ای جز این ندارم.

همچنین امروز وکیلم در رایاگادا اعلام کرد که جلسه بعدی دادگاه به روز پنجشنبه عقب افتاده!

در هندوستان باید صبر ایوب داشته باشی! چیزی که در اینجا اهمیت ندارد زمان است... برایم دعا کنید که خدا صبر و بردباری ام را در این روزها بیش از قبل کند... دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

دوم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان مهربانم

فردا صبح به همراه نمایندگان کنسول حیدرآباد به رایاگادا خواهیم رفت تا در جلسه پنجشنبه دادگاه حاضر باشیم.

در رایاگادا باید درخواست خروج از کشور را از پلیس داشته باشیم. بر اساس رای دادگاه عالی هند, پلیس باید این اجازه را به من بدهد. این اجازه تا زمانی معتبر است که رای دادگاه رایاگادا صادر نشده باشد. امیدوارم پلیس رایاگادا نسبت به رای دادگاه عالی هندوستان تمکین کند.

امروز صبح در جلسه کوتاهی در دادگاه رایاگادا, یکی از کارمندان بنیاد پریشان اسناد مربوط به هیات مدیره بنیاد را بطور رسمی در دادگاه ثبت کرد.

خوشحال و دلگرمم به حمایت کنسول حیدرآباد و همه کسانی که این روزها در کنارم هستند. جای شما خالی امشب پس از سالها آش رشته خوردم.

روزهای حساسی در پیش است که باید تصمیمات مهمی گرفته شود. از خدا می خواهم یاری ام کند و از شما درخواست دارم مثل همیشه برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

سوم آذر. رایاگادا, اودیسا

امروز عصر به اتفاق آقایان احمدی و خراسانی که از سوی کنسول حیدرآباد مرا همراهی می کنند به رایاگادا رسیدیم. در بدو ورود از رییس پلیس و وکیلم دعوت کردیم که برای گفتگو به هتل محل اقامت ما بیایند.

رییس پلیس نیامد و نفر دوم پلیس به جای او آمد. وکیلم هم گفت مشکل خانوادگی دارد و حتی فردا هم در جلسه غایب خواهد بود و کسی را جایگزین خواهد کرد. غیبت او نکته عجیب و بدی است!

از نفر دوم پلیس رایاگادا درخواست کردیم بر اساس حکم دادگاه عالی هندوستان به من اجازه خروج ازهند بدهند ولی او گفت این حکم برای ما اهمیتی ندارد و ما بر اساس حکم دادگاه رایاگادا عمل می کنیم! خیلی عجیب و مسخره است که به حکم دادگاه عالی کشور که بالاترین مرجع قضایی هند است اهمیت نمی دهند!

فردا تلاش خواهیم کرد که با رییس پلیس رایاگادا ملاقات کنیم.

ویزای من سیزدهم دسامبر (بیست و سوم آذر) تمام خواهد شد. پلیس هند بار قبل در اقدامی عجیب ویزای مرا از "ویزای کار" به مدلی از ویزا به نام " ایکس ویزا" تغییر داد! این ویزا متعلق به کسانیست که ویزایشان وابسته به شخصی دیگر مثل اعضای خانواده شان می شود! این در حالیست که من چنین شرایطی ندارم و در حال حاضر تمدید ویزایم از طریق "ایکس ویزا" غیر ممکن است و پس از سیزدهم دسامبر عملا حضور من در هند غیرقانونی می شود و این می تواند آغازی باشد بر ماجرایی جدید...

نه امکان تمدید اقامت دارم و نه اجازه خروج به من می دهند. در رایاگادا قانون معنی ندارد, همانطور که در این دو سال از آغاز پرونده من معنی نداشته!

امروز ایمیلی داشتم سفارت انگلستان که پرسیده بودند چه کمکی می توانند برای من انجام دهند! خنده دار است که پس از ماه ها و درخواست‌های متعدد من تازه یادشان افتاده! بسیاری از دوستان انگلیسی من از بی توجهی دولت انگلستان نسبت به کسی که قانونا شهروند آنجا محسوب می شود بهت زده شده‌اند.

فردا روز پرکاری خواهد بود. خوشحالم و خدا را شاکرم که در این روزها تنها نیستم. برایم خیلی دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

چهارم آذر. رایاگادا, اودیسا

سلام دوستان و هموطنان عزیزم

امروز به دادگاه رفتم اما قاضی اعلام کرد جلسه دادگاه به دوشنبه به تعویق افتاده و در عوض فردا باید برای پاسخگویی در خصوص خانه هایی که برای کودکان بی پناه ساخته بودم و از من گرفته بودند توضیح بدهم!

کارشناسان کنسولی, آقایان احمدی و خراسانی با رییس دادگاه رایاگادا صحبت کردند و از او خواستند بر اساس رای دادگاه عالی هندوستان از پلیس بخواهند به من اجازه خروج بدهند ولی رییس دادگاه رایاگادا گفت چنین اختیاری ندارد! او گفته بود که پرونده من در این ماه به نتیجه خواهد رسید!

فردا وکیلم, نامه دادگاه عالی را برای رییس پلیس خواهد فرستاد.

امروز خبردار شدم شاکیان خواهان تغییر پرونده هستند و قصد دارند عنوان اتهامی من را از 'قتل غیرعمد' به 'قتل عمد' تغییر دهند!! قاضی امروز این درخواست را نپذیرفته ولی شاید فردا یا دیر یا زود بپذیرد...
تعجب کردید؟!
از این مسخره تر آنکه وکیلی که این درخواست را امروز مطرح کرده قرار است فردا و در غیاب وکیل اصلی من به عنوان وکیل جایگزین از من دفاع کند!!

یقین دارم اگر کنسول حیدرآباد در جریان پرونده من نبودند هیچکس این ماجراها را باور نمی کرد و خیال می کردید من دیوانه هستم و میخواهم برایتان داستان تخیلی تعریف کنم.
اما بدبختانه همه این ماجراها حقیقت دارد...

خسته شده ام. دلگیرم از مردمی که سالها برایشان عاشقانه تلاش کردم و اینگونه مرا آزار می دهند و هر روز بیش از دیروز قلبم را می شکنند.

در طول سالهای زندگی ام و علیرغم همه ی مشکلاتی که داشته ام, از دست دادن مادر و سپس پدرم در نوجوانی تا ماجراهای این دو سال گذشته همواره از صمیم قلب خدا را دوست داشته ام. اما نمی دانم چرا باید این همه سختی را تحمل کنم؟ تا کی؟ چرا؟..

برایم دعا کنید. دعا کنید آزاد شوم از این جهنم. دعا کنید تمام شود این روزهایم... دوستتان دارم ای کسانی که پس از خدا جز شما کسی را ندارم.

پنجم آذر. رایاگادا, اودیسا

سلام دوستان و هموطنان مهربانم

امروز آقای احمدی, کارشناس کنسول حیدرآباد تلاش کردند با رییس پلیس رایاگادا دیدار داشته باشند ولی او اجازه ملاقات نداد!

چندین بار درخواست ملاقات, نامه, ایمیل, تلفن... تا کی می خواهند اجازه ملاقات ندهند و دستور دادگاه عالی هند را نادیده بگیرند؟!

امروز جلسه دادگاه برای خانه هایی بود که با فریبکاری از من گرفته بودند. حدود یک ساعت در دادگاه صحبت کردم. وقتی نوبت به پرسش های وکیل طرف مقابل رسید او فقط یک سوال ساده پرسید و گفت بقیه پرسش ها برای بعد. قاضی هم پذیرفت... از آنها خواهش کردم هر سوالی دارند بپرسند تا زودتر به نتیجه برسیم ولی نپذیرفتند.

می دانم می خواهند مرا خسته و عصبی کنند.

یک نکته را لازمست در خصوص وکیلم در رایاگادا بگویم چون احتمال می دهم برخی برایشان سوال پیش آمده که چرا وکیل بهتری اختیار نکرده ام. در رایاگادا حدود 25 وکیل وجود دارد که نیمی از آنها یا وکیل شاکیان هستند و بطور کلی جزو باند مافیایی هستند که در این سالها خانه ام را گرفتند و برایم پرونده سازی کردند. وکلای باقیمانده هم یا بی عرضه هستند یا براحتی توسط شاکیان خریده می شوند. فقط می ماند همین وکیل فعلی من که در بین بدترین ها, بهترین است. و البته همین هم افتضاح است!

وکیلی که در دهلی نو یکی دو ماهی است که به من مشاوره می دهد بسیار عالیست و این کار را به رایگان انجام می دهد. حیف قانونا نمی تواند در رایاگادا از من دفاع کند. او این روزها در تلاش است که موضوع اتهامی من از قتل غیرعمد به قتل عمد تغییر پیدا نکند.

بدترین کابوس شبانه ام همین مساله تغییر عنوان اتهامی است...

روزهای خوبی نیست اما می دانم باید صبور باشم... باید به خدا توکل داشته باشم... نباید اجازه دهم مرا خسته و ناامید کنند... اجازه نمی دهم کاری کنند که از آنچه در اینجا برای فقرا و کودکان انجام دادم پشیمان شوم. اجازه نمی دهم نفرت را به جای عشق در دلم جایگزین کنم...

برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

هشتم آذر. ویشاکناپتنام, آندراپرادش

امروز دو جلسه دادگاه داشتم. جلسه صبح که حدود سه ساعت و نیم طول کشید اختصاص داشت به پرونده یتیم خانه ای که با تقلب از من گرفته بودند. با اینکه طرف مقابل وکلای زیادی داشت اما بطور کامل پاسخ آنها را دادم.

پس از دادگاه اول بلافاصله برای ملاقات رییس پلیس رایاگادا به پلیس رفتم ولی علیرغم اصرار من و کارشناسان کنسول حیدرآباد, رییس پلیس حاضر به ملاقات ما نشد.

دادگاه دوم که بعد از ظهر بود به پرونده اصلی ام اختصاص داشت. در این دادگاه من اجازه صحبت نداشتم و تنها وکیلم صحبت کرد. وکیل طرف مقابل صحبتی نکرد و تنها لایحه دفاعیه خود را به قاضی تقدیم کرد.

خبر خوب آنکه قاضی درخواست تغییر عنوان اتهامی من از 'قتل غیرعمد' به 'قتل عمد' را نپذیرفت.

قرار است رای نهایی, دوشنبه هفته آینده, پانزدهم آذر اعلام شود. وکیلم اظهار خوشبینی می کرد و امیدوار است همه چیز به خوبی حل شود. البته من به کسی جز خدا اعتماد ندارم.

تشکر فراوان دارم از آقای احمدی و آقای خراسانی, کارشناسان محترم کنسول حیدرآباد که این مدت مرا همراهی کردند و در رایاگادا ماندند. پس از دادگاه به اتفاق به شهر ویشاکناپتنام برگشتیم.

ممنون حمایتها و دعاهای شما همراهان عزیز هستم. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»


نهم آذر. ویشاکناپتنام, اودیسا

حکم دادگاه عالی هندوستان مبنی بر اجازه خروج من از هند تا زمانی اعتبار دارد که حکم دادگاه رایاگادا صادر نشده. از آنجا که پلیس رایاگادا مجوز خروج مرا صادر نکرده برای همین فردا صبح به دهلی نو می روم تا با کمک وکیلم در آنجا راهی پیدا کنیم برای حل این مشکل. شاید بتوانیم به شکل دیگری پلیس رایاگادا را مجبور به تمکین از رای دادگاه کنیم یا شاید بتوانیم مجوز خروج را از دهلی نو بگیریم.

تا بیست و سوم آذر و پایان ویزای اقامتم زمان زیادی نمانده... در مورد مشکلات ویزایم و دلایل عدم تمدید آن در روزهای قبل توضیح داده بودم.

دلم برای بچه هایم خیلی تنگ می شود. هر شب با آنها صحبت می کنم. آنها در جریان همه مسائل نیستند. همواره به بچه هایم گفته ام در هندوستان هستم و نگران نباشید. شادی آنها همه آن چیزیست که آرزو دارم.

برایم دعا کنید که بتوانم در دهلی نو اجازه خروج بگیرم. دوستتان دارم

دهم آذر. دهلی نو, دهلی

امروز صبح به دهلی نو رسیدم و تمام وقت را در دفتر وکیلم گذراندم. با تمام کسانی که می توانند در روند صدور اجازه خروج من از هند موثر باشند تماس گرفتیم و دست آخر به این نتیجه رسیدیم که هیچ کس جز رییس پلیس رایاگادا چنین اختیاری ندارد. متاسفانه رییس پلیس رایاگادا از پذیرش دستور دادگاه ملی هند امتناع کرده..طی تماسی که با دفتر او داشتیم یکی از افسران پلیس گفت چون در حکم دادگاه عالی هند به طور مشخص اسم شخص رییس پلیس نیامده بنابراین قبول نکرده!! برای همین باید لایحه دفاعیه جدیدی بنویسیم و باز در دادگاه دهلی ثبت کنیم و روز از نو, روزی از نو... این مساله شاید یک تا دو هفته زمان ببرد!

در کنار مساله فوق, متوجه شدیم که می شود بصورت آنلاین تقاضای اجازه خروج را ثبت کرد و پس از آن پلیس رایاگادا مجبور به ملاقات من و بررسی تقاضای من برای خروج است. این گزینه را هم فردا انجام خواهیم داد.

اگر در روز دوشنبه دادگاه رایاگادا حکم به مقصر بودن من بدهد, حتی اگر این حکم شامل جریمه ساده باشد بازهم صدور اجازه خروج بسیار مشکل خواهد بود.

خبر بد و عجیب دیگر آنکه علیرغم اینکه وکیلم در رایاگادا پیش از این گفته بود که به احتمال زیاد دادگاه حکم به برائت من خواهد داد ولی امروز در تماس با وکیلم در دهلی نو گفت که نرگس باید به سرعت به فکر ضامن باشد!!

عجیب است!

از آن گذشته, چه کسی حاضر است در رایاگادا ضامن من شود آن هم با این سیستم ناعادلانه دستگاه قضایی و بازی های پلیس...

دو هفته دیگر ویزای اقامتم تمام می شود و همانطور که در روزهای قبل بطور مفصل توضیح داده ام به دلیل مشکل تراشی پلیس اتباع خارجه رایاگادا عملا قادر به تمدید ویزا نیستم و عدم تمدید ویزا به منزله حضور غیرقانونی در هند خواهد بود و می تواند شروع یک ماجرای جدید باشد...

روزها به سرعت می گذرد و نه راه پس دارم و نه راه پیش. گیرِ کار من در رایاگادا است و پلیس و دادگاه رایاگادا هر روز ماجرای جدیدی می سازند و حتی به حکم دادگاه عالی هند اهمیتی نمی دهند.

خبردار شدم که آقای دکتر ظریف, وزیر محترم امور خارجه در آینده ای نزدیک به هند سفر خواهند کرد. امیدوارم در میان مشغله فراوان کاری فرصتی برای گفتگو درباره پرونده من برایشان فراهم شود. در این مدت مجموعه وزارت امور خارجه و بویژه سفارت و کنسول حیدرآباد بزرگوارانه و مهربانانه نهایت همراهی را با من داشتند و قدردان این عزیزان هستم و خواهم بود اما آنچه که از شرایط پیداست ظاهرا مقامات هندی در سطح محلی قانون ستیزتر از آن هستند که بر پایه عدالت و انصاف عمل کنند. شاید حضور آقای ظریف آخرین امید من باشد... امید به خدا.

برایم خیلی دعا کنید. حدود هفتاد و سه روز است که هر شب با شما بودم. همه آن دو سال و این هفتاد و سه روز یک طرف و این دو هفته آینده یک طرف. دعا کنید خدا صبر و توان به من بدهد. دوستتان دارم.


یازده آذر. دهلی نو, دهلی

چهار روز تا زمان صدور رای دادگاه باقی مانده و کاری جز دعا کردن از دستم بر نمی آید.

آنهایی که بیشتر در جریان حضور من در هندوستان هستند که در ماه مارچ سال 2014 علیه یک NGO هندی که مرا فریب داده بود و در جریان تاسیس خانه اول برای کودکان مدارک و اسناد تقلبی ارائه داده بود شکایت کردم. این گروه پیش از افراد بسیاری را فریب داده بود ولی کسی جرات نکرده بود بر علیه آنها شکایت کند. اما من این کار را انجام دادند. مدیران آن NGO برای سه ماه به زندان افتادند اما پس از آزادی با همکاری افرادی در پلیس رایاگادا خانه اولی که برای دختران بی سرپرست ساخته بودم غصب کردند. آنها هنوز در این خانه مستقر هستند!

در شهر کوچک رایاگادا بیش از دویست NGO وجود دارد که اکثر آنها از کشورهای اروپایی و آمریکا کمک های کلان دریافت می کنند ولی این کمک ها به دست مردم نمی رسد!!

گروه های محلی به همراه پلیس این پولها را بین خود تقسیم می کنند و پلیس رایاگادا بزرگترین حامی این شبکه فساد است.

وقتی در مارچ 2014 این ماجراها را از طریق فیسبوک, وبسایت و دیگر شبکه های اجتماعی با مردمان دنیا به اشتراک گذاشتم شبکه فساد رایاگادا وحشت زده شد. کمک های مالی خارجی به آنها تا حد زیادی کاهش یافت. در نوامبر 2014 این پرونده کذایی که این روزها درگیر آن هستم ساخته شد. هیچ کس ندیده که آن پسر بچه در رودخانه افتاده, هیچ کس جسد آن کودک را ندیده. فقط مادر و پدر آن کودک ادعا می کنند که این اتفاق افتاده. آنها حتی در رفتار و احساساتشان هم نشانی از ناراحتی دیده نمی شود. به همین خاطر معتقدم این اتفاق هیچگاه رخ نداده, بماند که حتی در صورت وقوع, باز هم من هیچ نقشی نداشته و ندارم و آن کودک به همراه پدر و مادرش بوده.

شهر خطرناکیست. می خواهند مرا بترسانند و مرا خفه کنند ولو به قیمت بازی با زندگی من... اما نمی دانند من هیچوقت ساکت نخواهم شد...

برایم دعا کنید, خیلی دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.


13 آذر، دهلی، دهلی نو

بسیار خوشحالم که امروز صبح توانستم با آقای دکتر ظریف, وزیر محترم امور خارجه ایران ملاقات کنم.

ایشان به خوبی در جریان پرونده من بودند و مرا می شناختند. به ایشان گفتم که کارهای شما را دنبال می کنم و تلاش هایتان را در رسانه ها می خوانم و به شما افتخار می کنم و ایشان نیز در پاسخ گفتند تلاش شما برای کمک به کودکان و مردم فقیر باعث افتخار ماست و می دانم بسیاری از مردم ایران شما را دوست دارند و پیگیر خبرهایت هستند و خوشحالم علیرغم سختی های بسیاری که کشیده ای ولی همچنان مقاوم هستی.

می دانم که پرونده من به دادگاه محلی رایاگادا مربوط می شود و مجموعه وزارت امور خارجه ایران در دو ماه گذشته تمام تلاش خود را برای کمک به من انجام داده و بیش از این چیزی در اختیار اینها نیست.

خواستم شادی خود را از حمایت کشورم و وزیر محترم امور خارجه بیان کنم. ایشان مهربان, فروتن و دوست داشتنی هستند و هر چه که در مورد ایشان خوانده و شنیده بودم صدق می کند.

خدایا شکرت

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»


سیزدهم آذر. دهلی نو, دهلی

فردا صبح به سمت حیدرآباد خواهم رفت و از آنجا به همراه کارشناسان محترم کنسول حیدرآباد به رایاگادا خواهم رفت.

زمان برایم به کُندی سپری می شود تا دوشنبه. دو سال منتظر این روز بودم.

از خدا می خواهم هر چه زودتر بتوانم به ایران برگردم, هر چه زودتر...

برایم خیلی دعا کنید. دعا کنید این آخرین گزارش های روزانه از این داستان تلخ و فرسایشی باشد.

چهاردهم آذر. رایاگادا, اودیسا

سلام دوستان و هموطنان خوبم

فردا روزیست که منتظرش بودم.
دو سال تمام در سکوت و تنهایی توسط این مردم در رایاگادا زجر کشیدم اما بسیار خوشحالم که در دو ماه گذشته شما در کنارم بودید.

تمام روزهای این دو سال برایم دردناک بود. هزاران کیلومتر در این دو سال سفر کردم برای یافتن اینکه چرا به من چنین ظلمی شده, در جستجوی عدالت. اما هیچکس صدای مرا نشنید, هیچ کس کمکم نکرد.
هر چه پیش آید فردا می پذیرم, چون کاری نبود که در این دو سال انجام نداده باشم. راهی نبود که نرفته باشم.

این تجربه مرا قوی کرد ولی به طرز عمیقی بر احساس و جسم من تاثیر گذاشت.
من بیشتر و بهتر متوجه شدم که قربانیان فقر و فساد به عشق نیاز دارند. اگر رایاگادا و اودیسا تصور می کند با این کارشان می توانند عشق را از من بگیرند سخت در اشتباه هستند.

از مردمان این ایالت متشکرم که به من این فرصت را دادند که خودِ واقعی ام را بیشتر بشناسم. متشکرم برای اینکه به خودم ثابت شد راه 'عشق' و 'انسانیت' بسیار بزرگتر و فراتر از فساد و مزاحمت های این عده است.

یقین دارم که این روزها تمام می شود و به زودی به راه و مسیر اصلی زندگی ام که همان عشق ورزی به مردمان زمین است ادامه خواهم داد...

ساعتی پیش به همراه کارشناسان محترم کنسول حیدرآباد به رایاگادا رسیدم.

برایم دعا کنید, خیلی خیلی زیاد. دوستتان دارم.

آذر 15، رایاگادا، اودیسا

رای دادگاه رایاگادا در مورد پرونده من صادر شد: به یک سال زندان و جریمه نقدی محکوم شدم... نمی دونم چی باید بگم... واقعا نمی دونم... خدایا کمکم کن... خدایا... باید تا فردا وثیقه تامین کنم تا بتوانم آزاد باشم فعلا.

جریمه زندان قابل تبدیل به پول نیست. تنها راه, اعتراض به حکم صادر شده است که روند دادرسی ممکن است یکسال, شاید کمتر یا بیشتر طول بکشد. هر چند با این سیستم فاسد مافیایی نمی دانم امیدی به تجدید نظر هست یا خیر...

علاوه بر یک سال زندان به پرداخت سیصد هزار روپیه جریمه محکوم شده ام که حدودا معادل بیست میلیون تومان می‌شود.


خنده دار, دردآور و شرم آور است...

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

این عکس را امروز, قبل از جلسه دادگاه گرفتم... اینجا دادگاه رایاگادا است... کثافت خانه است; هم در ظاهر, هم در باطن...

پانزدهم آذر. رایاگادا, اودیسا

سلام دوستان و هموطنان خوبم

چطور می توانم احساسم را بیان کنم؟ چطور می شود احساسم را با کلمات شرح دهم؟ غیر ممکن است.
وحشت زده و بهت زده ام, قلبم شکسته.
نمی دانم این چه کاریست که در این کشور با من می کنند...

آماده بودم برای ترک هندوستان. با همه خداحافظی کرده بودم. چمدانم را بسته بودم. امروز با قرآن کوچکی در جیب به اتاق دادگاه رفتم... تصور می کردم این کابوس دو ساله تمام می شود...

وقتی شنیدم "یکسال حبس", قلبم ایستاد.
سیصد هزار روپیه جریمه! که اگر پرداخت نکنم سه ماه دیگر به زندانم افزوده می شود!
سیصد هزار روپیه به آن خانواده پرداخت کنم؟؟! آنها باید به من جریمه بدهند که دو سال با زندگی من بازی کردند...
پسر آنها زنده است. هیچ کس غرق شدن او را ندیده. هیچ کس جسد او را پیدا نکرده..
حکم امروز انتقام آنها بود از آنچه که من در مورد فساد آنها افشا کردم.
ابتدا می خواستند مرا بکشند و امروز تصمیم گرفتند از راه دیگری چنین کنند.

"دو هفته' با قرار وثیقه آزاد هستم و فرصت اعتراض دارم در غیر اینصورت دوره زندانم شروع می شود.

حتی اگر اعتراض بکنم, پرونده در دادگاه دیگری در همین شهر باز خواهد شد. من در این شهر شانسی ندارم. باید کاری از بالا دست انجام شود.

در این پرونده, همکار من, راجو, همانند من متهم بود ولی او امروز تبرئه شد! ما در یک موقعیت بودیم... اما او که ساکن رایاگادا نیز هست بطور کامل تبرئه شد. این خود شاهدی دیگر از مسخره و ناعادلانه بودن این حکم است.

نمی دانم چکار کنم یا چقدر دیگر باید گریه کنم تا مرهمی باشد بر تک تک سلولهایم که از این حکم به درد آمده...

هر ماه به این زندانی که مرا یکسال به زندانی شدن در آن محکوم کرده اند کمک می کردم. تعداد زیادی زندانی در آنجا هستند و من برایشان غذا می فرستادم. به خوبی از شرایط آن زندان آگاه هستم. بخش کوچکی از زندان به زنان اختصاص دارد و زنان در آنجا هر روز مورد تجاوز جنسی و آزار قرار می گیرند... می دانم شرایط من در آنجا حتی بدتر از زنان بومی خواهد بود... وای خدای من ... خدا...
حاضرم صد سال در جای دیگری از دنیا به زندان بروم, اما حتی یک ساعت هم در اینجا زندانی نباشم... حتی یک ساعت...

ممنونم که رنجنامه های مرا تحمل می کنید. خدا را شکر که شماها هستید. برایم دعا کنید, خیلی زیاد. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

شانزده آذر. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان نازنینم

نمی دانم چطور این اتفاق را بپذیرم. برای دقایقی خوب هستم و یکباره حجم این اتفاق بر سرم آوار می شود. نگرانم اما همچنان امیدوارم, امیدوارم به همگرایی و قدرت قلب ها و احساسات.

امروز صبح به حیدرآباد رسیدم و مستقیما به مسافرخانه کنسول حیدرآباد آمدم. از آنجا که با وثیقه آزاد هستم لذا هر کار اشتباهی می تواند بهانه ای باشد که مرا یکراست به زندان بفرستند. برای همین اینجا مطمئن ترین مکان است.

وثیقه من حداکثر برای یکماه اعتبار دارد و باید تا حداقل دو هفته دیگر اعتراض خودم به حکم دادگاه را اعلام کنم. اعتراض من در دادگاهی دیگر در رایاگادا بررسی خواهد شد. من در آنجا شانسی نخواهم نداشت.

دادگاه بعدی قطعا درخواست مرا رد خواهد کرد و برای مرحله بعدی باید درخواست پذیرش وثیقه داشته باشم, اگر بپذیرند.

پس از این دادگاه پرونده ام به دادگاهی بالاتر و در نهایت به دادگاه عالی ارجاع می شود. هر کدام از این مراحل ماه ها و سالها طول خواهد کشید.. تا پایان این ماجرا پیر خواهم شد...

با اینکه از این حکم بسیار ناراحتم اما آنچه که بیش از هر چیزی برایم اهمیت دارد اینست که مردم حقیقت را بدانند. در اینصورت قطعا به بی گناهی من اعتراف خواهند کرد.

هیچ مدرک واقعی بر علیه من وجود ندارد, در عوض کوهی از مدارک بر علیه آنها وجود دارد.
یک بار دیگر برخی از این موارد را تکرار می کنم:
در سوم نوامبر 2014 همان روزی که آن حادثه اتفاق افتاد, خانواده آن بچه به پلیس اعلام کردند که فرزندانشان 'ناپدید' شده است. هیچ صحبتی از قتل عمد یا غیر عمد مطرح نشد.
سی و سه روز بعد با همکاری یکی از NGO های فاسد پرونده ای در خصوص اینکه من بچه را در رودخانه انداخته ام و ایستاده ام تا غرق شود, در دادگاه مفتوح کردند.
چند هفته پیش داستانشان را عوض کردند و گفتند من متهم به قتل هستم چون جای نامناسبی در نزدیکی رودخانه را برای اردو انتخاب کرده ام!
سه بار داستانشان را عوض کرده اند تا امروز!!!

در زمان حادثه پدر و مادر کودک با او بوده اند. آن بچه جزو کودکان تحت سرپرستی بنیاد پریشان و بالطبع تحت سرپرستی من نبوده است!

بنیاد پریشان توسط هیات مدیره اداره می شود. پدر کودک مثل من عضو هیات مدیره است و قانونا هر دو سهمی برابر داریم.
هیچکس, جز پدر و مادر کودک, غرق شدن کودک را ندیده. هیچ کس جسد او را پیدا نکرده.


زمانی که پلیس تحقیقات را شروع کرد بارها و بارها از من درخواست رشوه کردند و من نپذیرفتم...

و من امروز بدون هیچ سند و مدرکی مجرم شناخته شده ام!!

خدایا لطفا مرا از این کابوس شبانه بیدار کن. لطفا بگو همه اینها خواب است.

برایم دعا کنید دوستان و هموطنانم. خیلی زیاد دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.


هفده آذر. حیدرآباد, تلنگانا
امروز حالم بهتر بود. ترس و نگرانی کمکی به من نخواهد کرد, باید برای جنگیدن آماده باشم.

با شجاعت به تنهایی به هند آمدم و برای ترک هند نیز چنین شرایطی دارم, با این تفاوت که الان هزاران نفر که شما هستید در قلبم جای دارید.

بالاخره روزی آزاد خواهم شد و تا آن روز شجاعانه می جنگم. 
تا روزی که مرا بِکُشند خواهم جنگید. لحظه ای از بیان حقیقت پا پس نخواهم کشید. ذره ای از جنگیدن در راه راستی و درستی کوتاه نخواهم آمد.

امروز صبح در رایاگادا, شخصی که خانه اش را برای من وثیقه گذاشته بود برای ساعاتی توسط پلیس بازداشت شده بود. خانواده اش را نیز بازداشت کرده بودند. می خواهند او را بترسانند تا به من کمک نکند. پلیس همچنین تعدادی از کارمندان بنیاد پریشان را نیز بازداشت کرده بود. پلیس رایاگادا از هر راهی برای باطل کردن وثیقه و فرستادن هر چه سریعتر من به زندان استفاده می کند.

در حال حاضر در کنسول ایران در حیدرآباد هستم. در حال حاضر جایم امن است و کسی اجازه ورود و بازداشت مرا ندارد. همه افرادی که اینجا هستند به من لطف دارند و مثل خانواده ام هستند.

به روزهای سخت گذشته فکر می کنم و به روزهای وحشتناک پیش رو... برای رفتن به زندان آماده نیستم. آمادگی پذیرش آن روزها را ندارم... خدایا لطفا پیش از شروع روزهای بد بعدی, چند روزی به من مرخصی بده... خسته ام خدا...

هجده آذر. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان مهربانم

تمام بچه هایم تحت سرپرستی و حمایت همکارانم در بنیاد پریشان هستند. هر روز با بچه ها در تماسم و تلفنی صحبت می کنم. برایم آسان نیست صحبت کردن با آنها چون این روزها ناراحت هستند. ناراحتم از ناراحتی آنها... اینکه آنها نگران من باشند برایم دردناکه...

امروز شش نفر از بچه هایم که برای بازدید اقوامشان رفته بودند برنگشتند. هر کدام از آنها حداقل یک فامیل دارد. این خواسته من بوده که ماهی یکبار حداقل به اقوام خود سر بزنند و ارتباطاتات فامیلی شان حفظ شود. این بار اقوام آنها اجازه بازگشت آنها را نداده اند... شاید نرساندنشان... تا الان کسی نگفته چرا؟

همچنین امروز وکیلم در رایاگادا گفت دیگر وکالت مرا قبول نمی کند و تمام مدارک را به همکارانم داده.

رایاگادایی ها می خواهند مرا شکنجه دهند. آنها می دانند آن بچه ها را بیشتر از هر چیزی در دنیا دوست دارم..
می خواهند مرا بشکنند. دو روز پیش شکستم اما پس از آن تصمیم گرفتم بر شرایط غلبه کنم. باید قوی باشم...
خوشحالم یک روپیه رشوه ندادم. 
روزی بیش از گذشته سیستم فاسد اداری و قضایی آنها را افشا خواهم کرد. بالاخره روزهای بد من نیز تمام خواهد شد...

راه رسیدن به عدالت آسان نیست و براحتی به دست نمی آید. اگر چنین بود که دنیا جای بهتری بود.

دلتنگ بچه هایم هستم. برای سلامتی و امنیت آنها دعا می کنم.

دلم شکسته ولی می دانم با گذر زمان بهتر خواهم شد. دعا می کنم, همان کاری که دو سال است هر شب انجام می دهم. شما هم لطفا برای رهایی ام دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

نوزده آذر. حیدرآباد, تلنگانا

امروز روز شلوغی بود برایم, کلی نامه و مصاحبه و خبر. زمان کوتاهی تا تجدید نظر مانده و باید از هر ثانیه استفاده کنم.

حدود شش سال روزانه حدود چهارده ساعت برای بچه ها کار می کردم. این روزها همین تعداد ساعت برای خودم و نجاتم کار می کنم. خنده دار و مسخره است. چرا با من چنین می کنند؟ احساس ندارند؟ انسان نیستند؟

چرا هندوستان اجازه می دهد باند فاسد در رایاگادا اینچنین آبروی این کشور را ببرد؟ کسی در این کشور نیست که جلوی این قضیه را بگیرد؟ واقعا برایم تعجب آور است با این همه توجه رسانه ها به این موضوع ولی سیاستمداران هندی همچنان ساکت و بی توجه هستند!

شب گذشته تقریبا تا صبح بیدار بودم. پس از رای دادگاه خواب به چشمانم نمی آید. شب ها را به گریه کردن می گذرانم. تمام دردها, حس های بد و خاطرات این سالها جلوی چشمانم رژه می رود.
دوست دارم آزاد شوم. به کارم برای بچه ها برگردم, به عشق هایم...

امروز کمی بهتر بودم. دعا و گریه همدم این روزهای من است و بهترین داروی آرامبخش. باید قوی باشم و بجنگم.

لطفا صدایم باشید. دو سال فریاد زدم که بی گناهم. لطفا در این روزها برای من فریاد بزنید, هر کجا و به هر شکل که می توانید.

برایم دعا کنید, خیلی زیاد. دوستتان دارم.

بیست و یکم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

در روزهای آینده وکلای من لایحه تجدید نظر را خواهند نوشت و آنرا برای دادگاه تجدید نظر در رایاگادا خواهند فرستاد.

دادگاه تجدید نظر می تواند درخواست مرا بپذیرد یا آنرا رد کند.
اگر بپذیرد روند دادرسی حداقل شش ماه طول خواهد کشید و سه یا چهار جلسه دادگاه برگزار خواهد شد. 
همچنین درخواستی برای تغییر دادگاه تجدید نظر و انتقال آن به منطقه ای دیگر را ارائه خواهم داد. من در رایاگادا شانسی ندارم...

اگر درخواست تجدید نظرم پذیرفته نشود, به زندان خواهم رفت و وکلایم درخواست تجدید نظر دیگری را به دادگاهی بوانشوار (مرکز ایالت اودیسا) خواهند فرستاد و تا بررسی و پایان روند دادرسی باید در زندان بمانم.

می ترسم ولی باید بپذیرم. خسته ام. گاهی تصور می کنم روحم از بدنم جدا شده و از بیرون دارم به این ماجراهای غیرقابل باور نگاه می کنم. نمی توانم باور کنم آنچه را که در مورد من اتفاق افتاده... شاید واقعا این ماجراها برای کس دیگری اتفاق افتاده و نه من....

خواهش می کنم اگر مرا دوست دارید, اگر نمی خواهید به سیاهچاله زندان رایاگادا بیفتم از آقای دکتر ظریف و خانم سوشما سواراج (وزیر امور خارجه هندوستان) بخواهید که نهایت تلاششان برای نجات مرا انجام دهند. 
نگذارید از عشق ورزیدن به بندگان خدا پشیمان شوم. دوست داشتن و نیکی به مردم از دستورات خدا به بندگانش است. من سزاوار این شرایط نیستم. نجاتم دهید.

برایم دعا کنید هموطنان خوبم. لطفا در کنار دعا هر کاری که تصور می کنید به رهایی من از زندان منجر می شود انجام دهید. دوستتان دارم و پس از خدا امیدم به شماست, به تک تک شما.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و دوم آذر. حیدرآباد, تلنگانا
امروز متوجه شدم چند نفر از هموطنانم از نقاط مختلف دنیا برای تامین جریمه من کمک کرده اند. بسیار سپاسگزارم از این عزیزان.


همچنین ساعاتی پیش با خانم باران کوثری که برای حضور در جشنواره فیلم در هندوستان به سر می برد تلفنی صحبت کردم. او قول داد هر تلاشی برای کمک به من انجام خواهد داد.

در روزهای آینده تعدادی از دوستان عزیزم با آقای دکتر ظریف ملاقات خواهند کرد تا در خصوص پرونده من صحبت کنند.

زمان به سرعت در گذر است و نیازمند کمک همه اقشار جامعه و بویژه افراد تاثیرگذار هستم چون می دانم در دادگاه تجدید نظر رایاگادا چیزی عاید من نخواهد شد!

وثیقه من تا شانزده دی معتبر است و تا آنروز باید لایحه تجدید نظر را به دادگاه ارائه کنم. وکلایم در حال کار کردن روی لایحه هستند.

از زندان رفتم نمی ترسم, از زندان رایاگادا می ترسم, چون می دانم در آنجا چه خبر است... اگر به زندان بروم, در آنجا به زنان زندانی زبان انگلیسی درس خواهم داد, از تجربیات اجتماعی خودم برایشان خواهم گفت و تلاش می کنم کاری کنم که پس از آزادی روزهای بهتری داشته باشند. اما در زندان رایاگادا اوضاع خوب نیست, از ایدز و هپاتیت تا تجاوز روزانه به زنان و ... وحشتناک است. هنوز خیلی برنامه ها در سر دارم. نمی خواهم به این زودی و با بیماری بمیرم. بچه هایی دارم برای عشق ورزیدن, دوست دارم بزرگ شدن آنها را ببینم.

امروز زمانی که ناراحت بودم فیلمی از بچه هایم دیدم. به شدت دلتنگشان هستم. شش سال زمان کمی برای بودن با آنها بود... امیدوارم در زندگیشان موفق باشند و به یادم باشند... رایاگادا نه تنها زندگی مرا خراب کرد که به این بچه های معصوم هم ظلم کرد...
نمی دانم چرا با من چنین کردند...

برایم دعا کنید همراهان مهربانم. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و پنجم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

حدودا سه ماه است که داستان زندگی و ماجراهای مرا می دانید. آنچه در این سه ماه گذشته مشابه آن چیزیست که دو سال بر من گذشته است.
همیشه دوست داشتم در سکوت کار کنم. نمی خواستم تبلیغات بر کار و زندگی ام تاثیر بگذارد. سعی کردم به تنهایی از پس این پرونده بر بیایم, حدود بیست ماه به تنهایی جنگیدم اما دیگر نمی توانستم. کار داشت به جاهای خطرناکی می کشید و مجبور شدم آن طومار اینترنتی را بنویسم و از وقتی که دکتر رنانی مهربان در مورد من نوشت یک شبه همه چیز از کنترل خارج شد, همه چیز بزرگ شد... به یکباره دیدم در میان انبوهی از مردمانی هستم که می توانم ناراحتی هایم را با آنها به اشتراک بگذارم. خوشحالم از این شرایط و خدا را شاکرم. هر چند در میان حجم انبوه هموطنانم گاها کسانی هستند که بی اطلاع از داستان زندگی ام مرا قضاوت می کنند...

خبردار شدیم جناب آقای دکتر ظریف قول داده اند مامور ویژه ای را برای کمک به حل پرونده ام راهی هندوستان خواهند کرد. امیدوارم هر چه زودتر این اتفاق بیفتد...

روزهای آسانی نیست برایم. هر ساعت خبرهای بدی گاها میرسد از رایاگادا, از مسخره بازی های پلیس تا آزار مقامات دولتی. هر چند می دانم اگر جز این باشد عجیب است.

برایم خیلی دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و هفتم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان خوبم

این روزها سعی می کنم مثبت فکر کنم تا بتوانم خودم را سرپا نگهدارم.

امشب یکی از بهترین خاطراتم را با شما به اشتراک می گذارم:
سال 2012 روزی کنار خیابانی در رایاگادا یک مادر با دو کودک را دیدم. بچه ها خیلی کوچک و کثیف بودند و ناراحتی در چشمانشان آشکار بود. 

وقتی به آنها نزدیک شدم بچه ها خیلی ترسیدند و مادرشان حسابی به من فحش داد...
متوجه شدم آنها شب ها در کنار خیابان می خوابند. روزی مادر را تنها گیر آوردم و به او گفتم من قصد کمک به شما را دارم, او فقط به حرفهای من گوش می کرد. او ساعتها به حرفهایم گوش داد و گریه می کرد. او گفت قصد خودکشی داشته و طاقت ادامه دادن زندگی اش را نداشته...
از او دعوت کردم که به خانه من بیاید و با من زندگی کنند و اگر توان سرپرستی کودکانش را ندارد به من بسپارد.

فردای آن روز او به خانه ام آمد و با من زندگی کرد. به او کمک کردم که شغلی پیدا کند, زیرا دوست نداشتم گدایی کند و به گدایی عادت کند. دوست داشتم مستقل شود. برای او و هر دو فرزندش حساب بانکی باز کردم. 
او هر روز به سر کار می رفت و از آن پس نکات بیشتری از زندگی اش را برایم گفت. به من گفت او و پسرش به ایدز مبتلا هستند. به من گفت از طریق تن فروشی امرار معاش می کرده و ....
مراقب آنها بودم و عفونتهای ناشی از بیماری ایدز پسرش را همیشه تمیز می کردم.
به او گفتم گذشته اش و بیماری آنها تاثیری در عشق و رفتار من نسبت به آنها نخواهد داشت.
پس از مدتی از من درخواست کرد برای شغلی با درآمد بیشتر به منطقه ای دیگر برود.

دخترش, مایا,بیش از یکسال با من زندگی کرد. هر شب در میان بازوان می خوابید و مرا مامان صدا می زد. دختری که روزی از من می‌ترسید, حالا هر شب در بغلم می خوابید. هر شب صدها بار مرا می بوسید و از بوسیدن خسته می شد و می خوابید...

مادرش پس از یکسال برگشت و مایا را برد. هنوز دلم برایشان تنگ می شود. آخرین بار چند ماه پیش آنها را دیدم.

امیدوارم مایا بوسیدن فراموش نکند. امیدوارم مرا فراموش نکند چون من هیچگاه آنها را فراموش نخواهم کرد.
هر وقت مایا به من می گفت "مامان", او را حسابی می بوسیدم. این بهترین تفریح من بود.

برایم دعا کنید تا زودتر به روزهای عشق دادن برگردم. دوستتان دارم.


وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

بیست و هشتم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

لایحه تجدید نظرم آماده است. زمان به سرعت می گذرد. نمی خواهم بهش فکر کنم.


امشب خاطره ای دیگر را با شما به اشتراک می گذارم:

حتما می دانید که پیش از اینکه به هند بیایم مدتی در یتیم خانه های سریلانکا و مالدیو کار می کردم. 
سال 2010 در سریلانکا در شهر کوچک موراتوا در یک یتیم خانه کوچک پسری بود به اسم ادوین. این یتیم خانه محلی بود که زنان جوانی که مورد تجاوز قرار گرفته بودند بچه های ناخواسته شان را می آوردند و در آنجا رها می کردند...

ماه های دردناکی را در آنجا گذراندم. شنیدن ماجرای وحشت زنان جوان و داستان زندگیشان قلبم را به درد می آورد.

ادوین یکی از آن بچه های حاصل تجاوز بود. او 8 ماهه بود و معتاد به خندیدن! هر ثانیه محتاج توجه بود.
همه بچه های آنجا اگر چند ساعتی تنها می بودند مشکلی نداشتند ولی ادوین متفاوت بود. او به توجه و بازی نیاز فراوان داشت. 
بچه های بسیاری ماهانه از سوی خانواده های مختلف به سرپرستی گرفته می شدند اما کسی او را نمی خواست. ظاهر او کمی با دیگر بچه ها فرق داشت. دهان بزرگی نسبت به دیگر اجزای صورتش داشت و این در نگاه خیلی ها عجیب بود. البته برای من کاملترین بچه بود.

هر شب برای او دعا می کردم که سرپرستی پیدا کند. هر گاه خانواده ای می آمد اول از همه او را برای سرپرستی معرفی می کردم. اما فایده ای نداشت. هیچگاه برای هیچ بچه ای اندازه او دعا نکرده بودم. دلم می خواست خانواده ای پر عشق پیدا کند.

پس از 6 ماه آنجا را به سختی ترک کردم. موقع خداحافظی درِ گوش ادوین گفتم بزودی می بینم. سال 2013 که به آن مرکز رفتم متوجه شدم او توسط یک خانواده آلمانی به سرپرستی گرفته شده. خیلی خوشحال شدم. آن خانواده خیلی خوش شانس بودند که او پسرشان شده بود.

دلم برای ادوین تنگ شده. هنوز برایش دعا می کنم. امیدوارم روزی دوباره ببینمش... کی و کجا را خدا می داند...

برایم دعا کنید لطفا. خیلی زیاد دعا کنید. دوستتان دارم


بیست و نهم آذر. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان خوبم

لایحه تجدید نظرم آماده است... اجازه نمی دهم ذهنم را مشغول کنند..ترجیح میدم به خاطرات گذشته فکر کنم.

سال 2011 قبل از اینکه به ایالت اودیسا بیایم در یتیم خانه های بسیاری در ایالت تامیل نادو بودم. 
یکی از اینها یتیم خانه کوچکی در روستای گودیاتام بود. چهل بچه در آنجا بودند که تمام ساعاتم را با آنها می گذراندم.

یک روز, خانمی به یتیم خانه آمد در حالیکه پسری که همراهش بود گریان و ناراحت بود. اسم آن پسر گوتام بود. مادرش می گفت من این بچه را نمی خواهم. می گفت پس از فوت پدر گوتام می خواهم ازدواج کنم و این بچه باری بر دوشم است.. 

به آن زن نگاه می کردم و دلم میخواست با مشت به صورتش بکوبم. او پولدار به نظر می رسید. لباس و ماشین خوبی داشت ولی در عوض گوتام کثیف و بهم ریخته بود. به خوبی مشخص بود که پسر بی نوا تحت آزار قرار گرفته. آن زن به گریه های پسرش بی تفاوت بود و من عصبانی بودم چطور یک مادر می تواند به این راحتی فرزندش را ترک کند.
آن زن گوتام را گذاشت و رفت...

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

مادر بودن فقط زاییدن بچه نیست... او یک زن خودخواه بود و یک مادر واقعی نبود.
عصبانی بودم ولی از آن موقع فقط گوتام برایم مهم بود. تمام تلاشم را کردم تا به او عشق بدهم و کاری کنم که بچه ها او را بپذیرند.

به بچه ها گفتم گوتام از امروز سوگلی مرکز است, همین باعث شد خیلی زود بچه ها گوتام را پادشاه گوتام بنامند. بچه ها به او عشق می دادند و از آنجاییکه کم سن ترین بچه مرکز بود بیش از همه مورد توجه بود. شب ها در بغلم می خوابید و خیلی زود به یک بچه شاد تبدیل شد.

گوتام الان هفت ساله است. با مسوول مرکز چند ماه پیش در تماس بودم و جویای احوال گوتام شدم. خوشحالم که او شاد و تندرست است...
گوتام روزی مرد خواهد شد. امیدوارم از تجربه کودکی اش درس گرفته باشد. امیدوارم پدری مسوولیت پذیر شود و بخوبی از فرزندانش حمایت کند. مطمینم او مثل مادرش نخواهد شد...

لطفا برای گوتام و من دعا کنید. دوستتان دارم.


 سی ام آذر. حیدرآباد, تلنگانا

در روزهای آینده لایحه تجدید نظر تحویل دادگاه رایاگادا می شود. زمان این روزها به کندی می گذرد...

در این سالها انسان‌هایی را دیده‌ام که مرا حسابی تحت تاثیر قرار داده‌اند. بدبختانه در هند آدم های کمی هستند که با قلبشان برای بچه ها کار کنند ولی آنها که اینچنین هستند باعث تغییرات بزرگ می شوند. امروز می خواهم داستان آقای مورگسن را تعریف کنم.

در سال 2011 آقای مورگسن را در روستایی در نزدیکی شهر بنگلور در استان کارناتاکا دیدم. 
او یک یتیم خانه با 30 بچه داشت. خانواده اش هم با بچه ها زندگی می کردند. زمانی که او را دیدم انرژی مثبت زیادی از او گرفتم. او بسیار مهربان بود.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

او همیشه جدی به نظر می‌رسید اما همه می‌دانستند او مهربان است و کسی نگرانی نداشت. او بسیار خونگرم بود و بچه ها دلبستگی زیادی به او داشتند.

یتیم خانه های زیادی را دیده بودم که با بچه‌ها برخورد خوبی نداشتند ولی او عاشقانه با بچه ها برخورد می کرد. بچه ها نیز او را پدر خودشان می دانستند. 

صبح ها ساعت 4 از خواب بیدار می شد و در شهر رفتگری می کرد و پس از آن حدود ساعت 9 با برنج و سبزیجات به مرکز می آمد. هیچکدام از بچه های مرکز از این موضوع آگاه نبود.

خانواده او فقیر بودند اما خانه بزرگی را به ارث برده بود که آنرا به یتیم خانه تبدیل کرده بود. همه, حتی اعضای خانواده اش روی زمین می خوابیدند. خانه او توالت نداشت و روزی که به او گفتم می خواهم برای خانه ات توالت بسازم او حسابی گریه کرد. هیچگاه آنروز را فراموش نمی کنم.

او به من یوگا آموزش داد, صبح ها ساعت 4 صبح پیش از رفتن یوگا به من یاد می داد. او مرا 'دخترم' صدا می زد. به او می گفتم چقدر او را تحسین می کنم. همه بچه ها حس معنوی خوبی به او داشتند. به او گفتم آنجا یکی از بهترین یتیم خانه هایی بود که در آنجا کار داوطلبانه کرده بودم.

آنها از مال دنیا چیزی نداشتند اما عشق داشتند, چیزی که به هیچ قیمتی خریدنی نیست. عشق برای آنها کافی بود. از آنها بسیار آموختم.

ای کاش نظیر او در کشوری که در یتیم خانه‌هایش رفتار خوبی با بچه ها ندارند بیشتر بود. برایش طول عمر و شادی آرزو دارم. دلتنگ او و همه بچه های آنجا هستم.

یلدا را در کنار خانم‌های اعضای کنسول ایران بودم. در کنار کسانی که این روزها به من بسیار محبت دارند و سپاسگزارشان هستم. دعا کنید شب یلدای من هم تمام شود و خورشید عدالت بر شب بلند پرونده من بتابد. یلدایتان شاد باد. دوستتان دارم.


یکم دی. حیدرآیاد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان مهربانم

امروز هنرمندان و تهیه کنندگان فیلم سلام بمبئی لطف کردند و در نشست خبری این فیلم در تهران از من یاد کردند. از آنها و همه هنرمندان عزیز کشورم سپاسگزارم و امیدوارم این تلاشها به ثمر بنشیند.

امروز میخواهم داستان دختر کوچکم میلا را بگویم.
همانطور که شاید بدانید دومین خانه ای که ساختم برای کودکان نابینا و کم بینا بود. میلا یکی از نخستین دختران نابینایی بود که وارد مرکز شد.

وقتی وارد مرکز شد تقریبا هشت سال داشت. او هیچ تکان نمی خورد و همواره در گوشه ای آرام و خلوت می نشست. دوست نداشت با کسی صحبت کند یا با کسی تماس بدنی داشته باشد. انگار کسی درون او نبود...

داستان زندگی او را می دانستم اما به کسی نگفته بودم. وقتی پس از تولد والدین میلا متوجه شده بودند او نابیناست او را اذیت می کردند و همواره او را مخفی می کردند. مادرش خانه را ترک کرده بود و او با پدر دائم الخمرش زندگی می کرد. تا هشت سالگی بیش از چند بار از خانه خارج نشده بود...

وقتی به مرکز ما آمده بود او از راه رفتن تنهایی و بدون کمک عاجز بود. چون خیلی خیلی کم راه رفته بود عضلات او تحلیل رفته بود...

بیش از یکسال تلاش کردم صدایی از او بشنوم. گاهی حتی فکر می کردم که او لال است...

هر روز و هر شب با او صحبت می کردم. سعی می کردم نزدیک او بخوابم. سعی می کردم هر کاری که می شود برای جلب توجه او انجام دهم.

پدرش او را آزار جنسی داده بود و من قانونا نمی توانستم مانع از ملاقات او از فرزندش شوم. هر وقت پدرش به مرکز می آمد ضربان قلبم بالا می رفت و تصور می کردم هر لحظه ممکن است قلبم بایستد. او میلا را بسیار آزاد داده بود, مثل یک شیطان...

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

به تدریج بازدیدهای پدرش کم و کمتر شد و احساس کردم اعتماد میلا به من بیشتر شده تا بالاخره پس از یکسال توانستم صدایی از او بشنوم.

کم کم شروع کرد به صحبت کردن با من, البته در حد نجوای درگوشی. وقتی می خواست با من صحبت کند آرام به سمتم می آمد, مرا به پایین می کشید و نزدیک گوشم نجوا می کرد.

در آغاز سال نو همیشه جشن کوچکی داریم. سال گذشته به میلا گفتم اگر مرا دوست داری باید در حضور مردم روستا صحبت کنی و سال نو را به آنها تبریک بگویی. او میکروفن را در دست گرفت, روی زانوهایم نشست, به مردم تبریک نگفت بلکه شروع کرد به آوازخواندن... آن روز یکی از بهترین روزهای عمرم بود...

میلا اکنون دوازده سالم و من بسیار خوش شانس هستم که مادرش هستم. او راه درازی در پیش دارد اما خوشحالم که در مسیر خوبی است.

لطفا برای میلای زیبای من و من دعا کنید. دوستتان دارم.


دوم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان عزیزم

منتظر نتیجه درخواست تجدید نظر هستم, اینکه می پذیرند یا خیر. سعی می کنم امیدوار بمانم.

امروز می خواهم در مورد دختر کوچکم, آکسا صحبت کنم.

خانه اولی که در رایاگادا ساختم برای دختران بی سرپناه بود. در بسیاری از مناطق ایالت اودیسا تولد دختر, نفرت انگیز است. چون فقیر هستند و باید برای دختران جهیزیه تهیه کنند و به دامادشان نیز پول پرداخت کنند برای همین بسیاری از نوزادان دختر کشته می شوند یا در خیابان رها می شوند. 
می خواستم خانه ای امن برای دختران بسازم. می خواستم به مادرشان نشان دهم به جای آزار بچه ها, آنها را پیش من بیاورند. آمار قتل دختران کودک در اودیسا بسیار زیاد است.

در خانه, پنجاه دختر زیبا بود و داستانهای وحشتناکی نیز دیده و شنیده بودم. آکسا تنها چند هفته داشت که مادرش او را به آنجا آورد. مادرش فاحشه بود و قصد داشت بچه را به من بفروشد. شوک زده شده بودم. متوجه شدم اگر کمکش نکنم ممکن است بچه را به کس دیگری و یا حتی قاچاقچیان بفروشد. 

برای همین به او پیشنهاد کردم به جای پول در مرکز ما شغلی داشته باشد و بچه اش نیز با ما زندگی کند. او پذیرفت.

مادر آکسا چند ماهی با ما بود و پس از آن به زندگی گذشته اش برگشت... اما خوشبختانه آکسا را پیش ما گذشت و رفت... 

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
دخترم آکسا, وقتی نوزاد بود


آکسا اکنون پنج ساله است. زیبا و با اعتماد به نفس است.

خانه ای که برای دختران ساخته بودم دو سال پیش توسط یک گروه غیردولتی به شکلی کلاهبردارانه و با همکاری آنها که امروز بر علیه من هستند از من گرفته شد و دیگر اجازه ورود به آنجا را ندارم اما هر روز به دخترانم فکر می کنم. از خدا می خواهم نگهبانشان باشد. امیدوارم به یادم باشند بچه ها...

زندگی منصفانه نیست اما انسان های شیطان صفت قطعا روزی پاسخ بدی هایشان را از خدا خواهند گرفت. اگر در این زندگی نگیرند در آینده خواهند گرفت...

لطفا برای آکسا و من دعا کنید. دوستتان دارم.

*************************

لایحه تجدید نظر پرونده ام در دادگاه رایاگادا پذیرفته شد.
این به آن معنی است که روند بررسی مجدد پرونده آغاز خواهد شد و فعلا بر اساس وثیقه گذاشته شده به زندان نخواهم رفت.
خوشحالم از اینکه فعلا زندان نمی روم اما روند دادرسی دادگاه تجدید نظر ممکن است تا دو سال طول بکشد. یعنی دو سال دیگر از بهترین سالهای عمرم, دو سال اقامت اجباری در هند, دو سال کابوس های شبانه, دو سال ترس, دو سالی که هر ساعت باید منتظر ماجرایی جدید از گروه های فساد رایاگادا باشم...

خدایا شکرت.


سوم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

نمی دانم چطور حالم را توصیف کنم, بنابراین ترجیح میدم بهش فکر نکنم.
دیگر نمی توانم نه در بنیاد پریشان و نه در هیچ موسسه خیریه دیگری در هند کار کنم... حتی دیگر نمی توانم بچه هایم را ببینم...

امروز می خواهم درباره جزیره میلاندهو برایتان بنویسم. در سال 2010 به مدت شش ماه در این جزیره دو کیلومتر مربعی در کشور مالدیو کار داوطلبانه انجام می دادم.
وقتی صحبت از مالدیو می شود همه به تفریحگاه های گران قیمت با سواحل زیبا فکر می کنند اما نمی دانند صدها جزیره کوچک با مردمان فقیر در این کشور وجود دارد که مردم برخی از آنها حتی یک بار هم از جزیره خارج نمی شوند. بعضی از جزایر آنقدر کوچک است که با دو ساعت پیاده روی می شود یک دور کامل دور زد.

در تنها مدرسه میلاندهو به صد کودک زبان انگلیسی درس می دادم. از پدرم یاد گرفته بودم که بچه ها نباید از معلمشان بترسند, برای همین تلاش می کردم درس دادنم همراه با شوخی و بازی باشد. 
بابا حسن بهترین معلم بود.
پیش از اتمام هر کلاسی به بهترین دوست آنها تبدیل می شدم. یکی مثل آنها می شدم. سعی می کردم از کلاس لذت ببرند و با هم بیاموزیم.

زمانی که 11 ساله بودم و برای زمان کوتاهی به ایران (اصفهان) برگشته بودیم پدرم به من گفت باید به سرکار بروم و به بچه ها زبان یاد بدهم. هر روز عصر به یک مرکز آموزش زبان می رفتم و به 20 کودک زبان انگلیسی درس می دادم و روزی 1000 تومان پول می گرفتم.
پدرم می خواست به من اهمیت کار کردن و مستقل بودن را آموزش دهد. 
از نوجوانی عاشق بچه ها و درس دادن بودم. به تازگی در کنسول ایران هفته ای سه روز در هفته به بچه ها زبان درس می دهم. خوشحالم از این جهت.

بچه های جزیره میلاندهو بزرگتر شده اند و همگی در مورد مشکلات من می دانند و برایم نامه می فرستند. خوشحالم که هنوز به یادم هستند. امیدوارم همچنان از یاد گرفتن لذت ببرند. امیدوارم روزی به آن جزیره برگردم و بچه هایم را ببینم. دلتنگشان هستم.

لطفا برای مردم جزیره میلاندهو و من دعا کنید. خیلی دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
با تعدادی از شاگردانم در جزیره میلاندهو, مالدیو


چهارم دی. حیدرآباد, تلنگانا 
سلام دوستان و هموطنان خوبم

خدا رو شکر که درخواست لایحه تجدید نظرم پذیرفته شده. صبر می کنم و همه چیز را به خودش می سپارم.

امروز میخواهم در مورد بچه های روشندلم صحبت کنم.

وقتی اولین گروه بچه های روشندل را دیدم آنها در جایی همچون طویله زندگی می کردند. آنها با یک پیرمرد روشندل زندگی می کردند. از انسان ها می ترسیدند و هیچ انگیزه ای در زندگی نداشتند. هیچ گروه دولتی یا غیردولتی به آنها کمک نمی کرد.  زندگی شان در خوردن و خوابیدن خلاصه شده بود. 

سالهای زیادی زمان برد تا توانایی هایشان را به آنها نشان دهم چرا که آنها فکر می کردند در هر زمینه ای ناتوان هستند.
برای آنها معلم خط بریل, رقص, موسیقی, آواز و ... استخدام کردم. کم کم علایق شان کشف شد و هر کدام به سمت توانمندی شخصی خود رفتند. پس از آن توانایی هایشان شروع به درخشش کرد.

سالی سه یا چهار بار آنها را به مسابقات منطقه ای می فرستادم. این مسابقات توسط دولت محلی برگزار می شد و کودکانی از سراسر اودیسا در رشته هایی همچون رقص, آواز و مشاعره در آن شرکت می کردند. بچه های روشندل به خاطر نابینا بودن هیچوقت در این مسابقات شرکت نمی کردند و آرزویم این بود روزی بچه هایم به این مسابقات بروند. تلاش زیادی کردم و حسابی جنگیدم تا در نهایت اجازه حضور بچه ها را گرفتم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

در سال 2014 بالاخره توانستند در مسابقات در کنار دیگر بچه ها شرکت کنند و توانایی های خود را به رخ دیگران بکشند.
اکنون خانه کودکان روشندل در موکونداپور پر است از لوح های تقدیر و جام قهرمانی. بچه هایم, قهرمانان کوچک من هستند, خوشحالم که خودشان را باور کردند, به آنها افتخار می کنم. 

آنها آموخته اند که قهرمانی ارزش ندارد, بلکه تمرین و تلاش از هر چیزی با ارزشتر است. آنها باید خدا را شاکر باشند که با اینکه چشم ندارند ولی در بسیاری از جهات از دیگران توانمند تر هستند.

آنها اکنون خوشحال هستند و امیدوارم هر روز بیش از قبل به توانایی های خود پی ببرند.

لطفا برای کودکان روشندلم, برای هر کودکی با هر مشکل جسمی و برای من دعا کنید. دوستتان دارم.

پنجم دی. وایزگ, آندرا پرادش
سلام دوستان و هموطنان خوبم

حیدر آباد را به همراه کارشناس محترم کنسول حیدرآباد ترک کردم و فردا به رایاگادا خواهم رسید. باید برای لایحه تجدید نظر و قرار وثیقه چند برگه را امضا کنم، به علاوه باید ویزایم را بگیرم چون هنوز آن را نگرفته ام. 

دادگاه رایاگادا اعلام کرده است که من باید تا رسیدن به دادگاه تجدید نظر در رایاگادا بمانم، با این حال ما سعی می کنیم این قرار را تغییر دهیم، چون من نمی خواهم حتی یک لحظه در رایاگادا بمانم. آنجا اصلا جای امنی برای من نیست.
جایی که روزی برای من بهشت بود، حالا به یک جهنم خطرناک تبدیل شده است. نمی توانم بگویم که چقدر نسبت به این مکان خشم و نفرت در من وجود دارد. از اینکه توسط قدرت های محلی در رایاگادا مورد سو استفاده قرار گرفته ام و از اینکه با زندگیم بازی شده است به شدت عصبانی هستم.

چند روز پیش از دفتر شهردار، دو نفر از خانه ای که برای کودکان روشندل ساخته بودم دیدن کرده و آنها را ترسانده بودند. به بچه هایم گفته بودند که دیگر اجازه ندارند با مادرشان صحبت کنند و اگر بفهمند که چنین اتفاقی افتاده است، بچه ها به دردسر خواهند افتاد. آنها همچنین گزارشی از خانه من تهیه کرده اند مبنی برا اینکه کودکان به مدرسه نمی روند، لباس مناسب برای پوشیدن ندارند و در کل شرایط برای بچه ها مناسب نیست. چرا این کودکان را به حال خود رها نمی کنند؟

من برای جنگیدن آماده هستم و نگران خودم نیستم، ولی نمی توانم این را تحمل کنم که برای کودکانم مشکلی پیش بیاید. این حالا روش جدید آنهاست تا از این راه مرا بشکنند. من تنها آرزویم اینیست که آنها بچه هایم را به حال خود رها کنند. به شدت احساس گناه میکنم که بچه ها اینگونه آزار می بینند، این دقیقا برعکس آن چیزیست که من برای آنها می خواستم. و وقتی آنها آسیب می بینند انگار که من آسیب دیده ام.

قبل از اینکه شهردار و رئیس پلیس فعلی بر سر کار بیایند، همه چیز عالی بود. شهردار و رییس پلیس قبلی از کار من بسیار حمایت می کردند، بسیار مهربان بودند و هرگز اجازه ندادند کسی از من اخاذی کند و یا به کودکانم آسیبی برساند. وقتی آنها به جای دیگری منتقل شدند و این دو فرد جدید آمدند، فساد ها و سو استفاده ها آغاز شد. تمام رایاگادا در طول یک شب تغییر کرد. 

هیچ واژه ای قدرت بیان آسیب و آزاری که اینها در طول این دو سال به من وارد کرده اند را ندارد و این چیزیست که تا پایان عمر همراه من خواهد بود و فراموش نخواهد شد.

اینکه همه ی اینها یک آزمایش است یا نه را نمی دانم. فقط گاهی وقتها نمیتوانم این اتفاق را درک کنم. نمی دانم خدا دیگر چه از من می خواهد؟ اگر می دانستم با تمام وجود آن را انجام می دادم. من فقط می خواهم که آزاد شوم. می خوام که هندوستان را ترک کنم و در جای دیگری از دنیا به کارم ادامه دهم. من فقط از خدا می خواهم که مرا یاری کند.

لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم

ششم دی. رایاگادا, اودیسا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

امروز صبح رسیدیم رایاگادا. خوشحالم و مفتخرم به گروهی که آقای نوریان, سرکنسول محترم حیدرآباد برای حمایت از من تدارک دیده اند. در حال حاضر چهار وکیل دارم و آقای احمدی, کارشناس محترم کنسول هم همراهم هستند.  البته می دانم افراد زیادی هم هستند که در این مسیر کمک می کنند. از همه حمایت هایشان تشکر می کنم و خدا را شاکرم. اگر اینها نبودند الان شرایط خیلی بدی داشتم.

دادگاه رایاگادا تا زمان دادگاه تجدید وثیقه مرا پذیرفت.

همچنین امروز برای تمدید ویزای اقامتم اقدام کردم اما پلیس رایاگادا از این کار امتناع کرد! از بالاترین مقام مسوول در دهلی نو نامه داریم ولی پلیس رایاگادا حتی حاضر نیست به درخواست ما گوش بدهد! فقط یک امضا لازم دارم اما...
دفعه قبلی 9 ماه پروسه تمدید ویزایم طول کشید و این بار هم این ماجرا... پلیس رایاگادا به هیچ دستوری در هیچ سطحی تمکین نمی کند...

سعی می کنم مثبت باشم و مثبت فکر کنم.

پیشاپیش از عزیزانی که قرار است فردا ساعت 5 عصر در Freedom Park بنگلور و در حمایت از من تجمع داشته باشند تشکر می کنم. از صمیم قلب برای حمایت از خواهرتان ممنونم.

لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»


هفتم دی. وایزگ, آندراپرادش
سلام دوستان و هموطنان خوبم

امروز وکلایم درخواستی به دادگاه رایاگادا ارائه کردند تا بتوانم خارج از رایاگادا بمانم. تهدیدات در رایاگادا زیاد است. امروز خبردار شدیم جمعی از مردم بومی قبیله‌ای قصد دارند مرا بربایند, زیرا معتقدند جریمه مالی در نظر گرفته شده از سوی دادگاه کافی نیست و به این شکل قصد اخاذی دارند.

برای ساعاتی این موضوع ترسناک بود اما بعد به خودم گفتم اینها ترسی ندارند و دستور از جای دیگه می‌گیرند. هر چه آزار و فشار بر علیه من بیشتر شود مردمان بیشتری با رفتار ناجوانمردانه آنها آشنا می‌شوند.

ما رایاگادا را ترک کردیم و یکی از وکلایم برای پیگیری اخذ مجوز در آنجا ماند.

امروز احساس کردم مردم شهر پشیمان هستند. امروز آدم هایی دیدم که می گفتند من بی گناهم, حتی در بین کارمندان دولت و پلیس.. حتی اگر همه مردم رایاگادا هم چنین بگویند هنوز شبکه مافیایی فاسد در رایاگادا وجود دارد. اینها کسانی هستند که قدرت و نفوذ دارند.

همچنین امروز متوجه شدم والدین بچه فوت شده به دنبال جمع کردن پول هستند تا اگر در دادگاه تجدید نظر تبرئه شدم بتوانند پرونده را در دادگاه عالی دوباره به جریان بیندازند.

هر چه می خواهند بکنند. هیچ کس اندازه خدا قدرتمند و توانمند نیست. به او توکل کرده و می کنم و به آینده امید دارم.

فردا به حیدرآباد بر می گردم. خوشحالم در آنجا امنیت است.

برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

هشتم دی. حیدرآباد, تلنگانا 
سلام دوستان و هموطنان مهربانم

خوشحالم به حیدرآباد برگشتم. اینجا احساس امنیت دارم و تصور می کنم در ایران هستم.

امروز می خواهم بگویم چطور بخشش های کوچک می تواند تغییرات بزرگ ایجاد کند.

ظاهر انسان کاملا متفاوت از درونش است. درک و پذیرفتن این حقیقت سخت است. زندگی , خوبی ها و بدی ها به زندگی انسان شکل می دهد و او را شبیه آن می کند.

راست اینست که انسان های خوب هیچوقت زشت به نظر نمی آیند و بدها هیچوقت زیبا نخواهند بود. شاید برای دقایقی اینطور به نظر نیاید ولی پس از مدتی انرژی درونی آنها آشکار می شود..

کسی باور نمی کرد من موهایم را بتراشم ولی این کار را کردم. 

براستی مو چیست؟ فقط چیزیست که روی سر می روید و بسیاری از زنان سالانه هزاران دلار برای آن هزینه می کنند. 

من به دوستان و اطرافیانم گفته بودم که موهایم را می تراشم و آنها باور نمی کردند و در نهایت آنها 7000 دلار شرط را باختند و من این پول را برای کمک به بچه ها دست آوردم. 

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

موهایم را بطور رایگان در اختیار یک موسسه خیریه قرار دادم و برای ساختن یک کلاه گیس برای دختر پنج ساله ای که به سرطان مبتلا شده بود و شیمی درمانی می کرد مورد استفاده قرار گرفت.

آن 7000 دلار سرمایه اولیه من برای قدم گذاشتن در این راه شد. بدون آن پول نمی توانستم به شرق آسیا سفر کنم.

برای چیزی که به سرعت روی سر می روید صدها بچه خوشحال شدند, اکنون من موهایم را دوباره دارم و آن بچه ها هم خاطرات خوبی دارند که هیچوقت با پول قابل خریدن نیستند.

برای تغییر در جهان فقط به پول نیاز نیست. پول یک نکته مثبت است اما آخرین گزینه است. 

می خواهم بگویم بر اساس تجربیاتم وقت گذاشتن برای بچه ها بسیار ارزشمند است. عشق ورزی و نشان دادن عشق به آنها برای همیشه در آنها باقی می ماند. عشق تا ابد باقی می ماند و به هیچ قیمتی خریدنی نیست. این قوانین می تواند دنیا را تغییر دهد.

از همه شما همراهان من که برایم دعا می کنید درخواست می کنم اگر مرا دوست دارید وقتتان را برای کسانی بگذارید که به شما نیاز دارند. خودتان را دست کم نگیرید زیرا گه بزرگترین هدیه که خدا به ما داده توانایی عشق ورزی و نیکی به بندگان خداست.

کسانی که این روزها مرا آزار می دهند شاید بتوانند چیزهای زیادی مثل پول از من بگیرند اما هیچوقت نمی توانند عشق مرا داشته باشند. آنها بازنده این ماجرا هستند.

از همه شما خوبان که از خواهر کوچک خودتان حمایت می کنید تشکر می کنم. از هنرمندان و حقوقدانان عزیز که به آقای دکتر ظریف نامه نوشتند و از آقای دکتر ظریف عزیز و مجموعه همکاران ایشان در وزارت امور خارجه سپاسگزارم. این خوبی ها می تواند دنیا را جای بهتری کند, مهم نیست برای من باشد یا شخص دیگری. 

لطفا همچنان برایم دعا کنید. دوستتان دارم

نهم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

از زمانی که زندگی در غرب را به مقصد آسیا ترک کردم تنها بوده ام. آن زمان مقدار کمی پول به همراه داشتم، با یک کوله پشتی کوچک، اما با آرزوهایی بزرگ. 

زمانی که جوان تر بودم فیلم های مستند زیادی از زندگی کودکانی که در فقر زندگی می کردند می دیدم، ساعت ها گریه می کردم با این آرزو که بتوانم به آنها کمکی کنم. نمی دانم چرا همیشه این احساس تا این حد برایم جذاب بود، اما عمیقا برای انجام آن هیجان داشتم. 
صبر کردم تا برادر کوچکترم پیش عمه ام برود و در کانادا همراه خانواده آنها زندگی کند و زمانی که از امنیت و آسایش او اطمینان حاصل کردم کوله پشتی ام را بستم و راهی شدم.

من فکر می کنم آن قدرتی که مرا به این راه کشاند نه تنها عشق، بلکه جسارت و نبود ترس بود. زن بودن ساده نیست، و زنی در کشوری مانند هند بودن مخاطرات زیادی دارد اما من هرگز نترسیدم. عقیده ام این بود که باید تمام تلاشم را به کار گیرم، باید فقیر ترین محل را پیدا کنم، اینگونه اگر اتفاقی هم برایم بیفتد دست کم در حالی می میرم که کاری که عاشق آن هستم را انجام میدهم. من می خواستم در زندگیم هدفی داشته باشم، می خواستم حضورم در دنیا عشق و شادی با خود داشته باشد، چرا که صادقانه باور دارم که این دلیل بودن و هستی ماست.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

خداوند ما را خلق نکرده که جنگ آغاز کنیم، که بیماری تولید کنیم و گسترش دهیم، یا دنیا را ویران کنیم. او ما را برای عشق ورزیدن و لذت از همه ی موجودات دیگر خلق کرده است. به همین خاطر این مسئولیت ماست که مطمئن شویم که همه، هرکس، فرقی نمی کند کجا به دنیا آمده اند، موقعیت یکسان و عادلانه ای برای لذت بردن از زندگی دارند.

زندگی هیچوقت ساده نیست و انسان های شیطان صفت زیادی در اطراف ما هستند، اما مادامی که ما به دو سلاح عشق و شجاعت مسلح باشیم می توانیم هر مانعی را رد کنیم. در این صورت چه کسی اهمیت می دهد که زندگی کوتاهی داشته باشد؟ حداقل این گونه زندگی ارزش زیستن را دارد.

خیلی از مردم به من گفته اند ای کاش می توانستند آنچه من انجام داده ام را انجام دهم، در واقع حقیقت این است که من با شما تفاوتی ندارم. به اطراف خود نگاه کنید و از خود بپرسید چه چیز مانع شما می شود؟ چه چیز مانع آن می شود که عشق درونیتان را در دنیا گسترش دهید؟
لازم نیست شما به این شدتی که من عمل کردم عمل کنید، شاید تنها یک اقدام محبت آمیز کوچک برای فرد دیگری بی اندازه بزرگ باشد. ارزش آن را دارد که در زندگی خود این راه را امتحان کنید.

امشب در سرکنسولگری حیدرآباد یک مراسم دعا و شام برای یادبود پدرم برگزار شد. آرزو دارم که مانند قبل به من کمک کند و به من نزدیک تر شود. من هر ثانیه از روز دلتنگ اویم
برای خواهر کوچکتان دعا کنید لطفا. دوستتان دارم

دهم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

دیشب وقتی توییت وزیر امورخارجه هندوستان را دیدم بهت زده شدم. بالاخره پس از دو سال یک نفر از هندی ها صدای مرا شنید. دو سال تلاش می کردم کسی داستان را ازطرف من بشنود. امیدوارم خانم سوآراج موضوع را پیگیری کند.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

در زندگی ام خیانت کم ندیده ام. سعی کرده ام همواره مثبت بیندیشم و همین موجب خیر و موهبت در زندگی ام شده اما همین سبب خیانت و درد هم شده است. فکر می کنم این قانون زندگیست که هر دو در کنار هم هست.

امشب می خواهم در مورد باگیا بنویسم. باگیا یکی از 50 دختری بود که در نخستین یتیم خانه ای که برای کودکان بی سرپرست ساخته بودم زندگی می کرد. او بی خانمان بود و سنش از من بیشتر بود اما چون کسی را نداشت و قصد داشت به دانشگاه برود برای همین به او اجازه دادم سالهای زیادی در مرکز ما حضور داشته باشد.

ما به هم خیلی نزدیک شدیم و علیرغم اینکه از من بزرگتر بود ولی من حس حمایتگرانه به او داشتم و سعی می کردم بهترین شرایطی که از دستم بر می آید را برای او تامین کنم. در سال اول که هنوز مرکز ساخته نشده بود بچه ها در اتاق های اجاره ای بودند و من همراه آنها زندگی می کردم. 

هر شب همدیگر را بغل می کردیم و در کنار هم می خوابیدیم. هیچ راز پنهانی بین ما وجود نداشت و از همه چیز یکدیگر خبر داشتیم. من مثل خواهر برای او و مادری برای همه دختران جوان بودم و یک خانواده کامل را تشکیل می دادیم.

شب ها موقع خواب گاهی موش های خانگی در کنار ما حرکت می کردند. بچه ها به خاطر من ناراحت و خجالت زده می شدند اما نمی توانستند متوجه بشوند من از این ماجرا ناراحت می شدم که آنها لایق آن زندگی نبودند و باید زندگی بهتری می داشتند. به آنها می گفتم عاشق همه شما هستم و سخت کار می کنیم تا خانه ای خوب بسازیم. دلم میخواست مثل شاهزاده ها زندگی کنند, این رویای من بود.

آنچه چند سال بعد از این ماجراها برایم اتفاق افتاد خیلی دردناک بود.

در هنگام ساخت آن خانه, یک موسسه هندی مدارک جعلی در اختیار من قرار داده بود و همین باعث شد که عده ای تلاش کنند آن خانه را از من بگیرند. وقتی به پلیس بابت مدارک جعلی شکایت کردم, پلیس تعدادی از بچه ها را برای انجام تحقیقات دعوت کرد. باگیا یکی از آن بچه ها بود.

وقتی او به اداره پلیس آمد من در آنجا نشسته بودم. او سرش را پایین انداخته بود و به من نگاه نکرد. او کاملا یک انسان متفاوت شده بود. او بر علیه من صحبت کرد. او در حمایت از طرف مقابل من گفت که مدارک هیچوقت به من داده نشده و من دروغ می گویم. نمی توانستم باور کنم...

به پشت ساختمان پلیس رفتم و بیش از هر زمانی در زندگی ام گریه کردم.  قلبم شکست. او زمانی به من خیانت کرد که هر کاری برای عشقورزی به او انجام داده بودم...

باگیا چند ماه پیش به من زنگ زد و عذرخواهی کرد. او گریه می کرد و می گفت مجبور به انجام آن کار شده بود. نمی دانستم باید باور کنم یا نه ولی متوجه شدم عذاب وجدان دارد و نمی خواستم اوضاع را برایش بدتر کنم. او را بخشیدم, اما هیچوقت مثل قبل او را دوست نخواهم داشت.

سختی های زیادی کشیده ام اما آموخته ام که باید آنها را بپذیرم و با آنها کنار بیایم. این چیزیست که مرا شکل داده و به اینجا رسانده. تمام این دردها باعث شده که مزه نعمت های زندگی را بهتر درک کنم. این تعادل را پذیرفته ام.

از همه شما که هر روز برایم دعا می کنید و حمایتم می کنید سپاسگزارم. لطفا همچنان برایم دعا کنید. دوستتان دارم

***************************

دیشب نوشتم از اینکه وزیر امورخارجه هند در توییترش به پرونده من اشاره کرده شوک زده شدم چون دو سال است کسی در هند حرف مرا نشنیده!

امروز با خواندن توییت های ایشان متوجه شدم تعجبم بی مورد بوده و اوضاع همچنان مثل قبل است.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

ایشان فقط به حکم دادگاه اشاره کرده و نگفته چه چیز منجر به صدور چنین حکمی شده ... 
جالب است پلیس رایاگادا حکم دادگاه عالی هند در خصوص اجازه خروج یا تمدید ویزای مرا نمی پذیرد, جالب است که گروه فاسد مافیایی در رایاگادا با همدستی پلیس و شهردار هر کاری دلشان بخواهد می کنند ولی وزیر امور خارجه هند ناتوان از پیگیری برای اجرای عدالت است....

چه می خواهند از جان من این خدا نشناس‌ها؟!

**************************************
پاسخ به وزیر خارجه هند
وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

لطفا يك طرفه قضاوت نكنيد. اجازه بدهيد از طرف من هم براي شما داستان توضيح داده شود. من درگير يك "پاپوش "شدم. كسي حاضر به شنيدن حرفهاي من نیست؟

یازده دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

زمان زیادی نگذشت که امیدم به وزیر امورخارجه هندوستان نقش بر آب شد. توییت او برایم پذیرفتنی نیست. به گوشی موبایل خیره شده بودم و اشک می ریختم. نمی توانم باور کنم.
شنیده بودم آدم مثبتی است اما در این مورد شانس با من یار نبود.

چطور امکان پذیر است کسی در کمتر از 24 ساعت در مورد این موضوع قضاوت کند؟ فقط آخرین مستندات پرونده 68 صفحه است. حتی اگر کسی صحبتهای مرا نشنیده باشد با خواندن دفاعیات می تواند به دروغین و غیرقابل باور بودن ماجرا پی ببرد.

قاضی در رایش گفته بود که می داند خانواده آن کودک در داستانشان اغراق کرده اند ولی چون بومی قبیله ای هستند آنها را در حکم شاهد قابل اطمینان پذیرفته است. همچنین گفته دو نفر از کسانی که مرا بی گناه دانسته اند, اهل خصومت هستند. این فقط دو نکته مضحک در میان این 68 صفحه است.

پس اساسا همه چیز غلط بوده و خانواده ها در اعترافاتشان اغراق کرده اند ولی همچنان من محکوم به یک سال زندان هستم و همکار من که از رایاگادا است را کاملا تبرئه کردند. مثل جوک است.

طولانی شدن روند دادرسی دلیلی بر مقاصد شوم این سیستم قضایی است. این ماجرا بوی تعفن فساد و انتقام می دهد. اما همچنان خانم وزیر نمی خواهد اینها را ببیند.

هند عدم دخالت در سیستم قضایی را بهانه می کند و این در حالیست که در رایاگادا ازشهردار تا رییس پلیس در پرونده من دخالت کردند. آیا آنها جزیی از سیستم قضایی هستند؟ اگر چنین است پس باید قانون برای همه برابر باشد. چه جوکی...

من هرگز درخواست تبرئه شدن ندارم, درخواست من بطور ساده اینست که دادرسی عادلانه ای داشته باشم. محاکمه عادلانه حق هر انسانیست, فارغ از اینکه ازکجا آمده باشد. من از یک نفر در این کشور می خواهم پرونده مرا بررسی کند و ببیند چه بر سر من آمده. اما کسی توجهی نمی کند. زندگی من برای اینها ارزش ندارد.

باز دوباره باید دنبال معجزه ای باشم و سپس خراب شدن آن. زندگی من توسط کشوری که تمام عشق و احساسم را برایش گذاشته بودم زیر و رو شد. نمی توانم باور کنم...

آفرین حاکمان رایاگادا, امیدوارم با دانستن اینکه چه عذابی بر من تحمیل می کنید شب راحت سر بر بالین بگذارید...

لطفا خیلی برایم دعا کنید هموطنان عزیزم. دوستتان دارم

دوازدهم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

دلم خیلی برای بچه هایم تنگ شده. سعی می کنم کمتر به آنها فکر کنم و تمرکزم روی پرونده و سلامتی ام باشد ولی آنها در جان و دلم هستند و فاصله چیزی را حل نمی کند.

از کارمندام در رایاگادا شنیدم که شهردار فعلی آماده است که مرکز نگهداری از کودکان نابینا را تعطیل کند! شهرداران قبلی خیلی خوب و مهربان بودند, حتی یکی از آنها کمک کرد که برای مرکز برق بکشیم اما این با اینکه زن است, به جای حس مادرانه, شیطان است. چطور می تواند این کار را بکند؟ او پایش را در مرکز نگذاشته. اجازه نداده یک دقیقه او را ملاقات کنم. هیچکدام از بچه هایم را ندیده. از وقتی او آمد همه مشکلات ما شروع شد.

آنجا خانه بچه ها در چهار سال گذشته بوده. وقتی به این فکر می کنم که با غصب این خانه چه بلایی بر سر بچه ها می آید نابود می شوم....

این بچه ها از خانه هایی می آیند که آنها را دوست ندارند. اینها در کنار هم تشکیل خانواده ای جدید را داده اند و به خواهر برادرهای هم تبدیل شده اند اما آن زن شیطان صفت می خواهد همه چیز را نابود کند. این واقعیت است که انسان هایی در جهان وجود دارند که چشم دیدن دیگران را ندارند و او یکی از آنهاست.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

زمانی که شش ماه پیش او به این منطقه منتقل شد تلاش کردم با او ملاقات کنم ولی اجازه نداد. برخی می گویند چون هر دو ما زن هستیم از سر حسادت این کارها را می کند. حتی کارمندانش هنوز با ترس به ما کمک می کنند. نمی توانم تصور کنم چطور یک زن می تواند تا این حد سنگدل باشد, بویژه نسبت به بچه ها.

من حتی صدها بار گفته ام اگر می خواهد خانه را بگیرد اشکال ندارد, حتی دولت یا انجمن دیگری می تواند خانه را بگیرد ولی آنجا باید برای بچه ها باز باشد و بچه هایم در آنجا بمانند. ولی گویا او تصمیم دارد بطور کلی آنجا را تعطیل کند, شرم بر کسانی که زندگی را برای دیگران جهنم می کنند.

این زندگی و جهان کوتاه است و او روزی باید پاسخگوی پروردگار باشد. برای او آرزوی بدی ندارم زیرا که بزودی نتیجه اعمالش را خواهد دید.
امیدوارم خبر بدی از این مرکز نشنوم و همچنان باز و برقرار بماند. ظرفیت شنیدن خبر بد جدید را ندارم...

برایم خیلی دعا کنید لطفا, برای من و بچه هایم. دوستتان دارم و قدردان محبت ها و حمایت هایتان هستم.

سیزدهم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

بیش از یک ماه از اقامت من در ساختمان سرکنسولگری ایران در حیدرآباد می گذرد. این برایم بسیار خوب است که از آنچه در رایاگادا می گذرد دور هستم.

این زمان فرصت مناسبی بود که متوجه بشوم چقدر از خودم دور بودم در این 6 سال. هر روز و هر بخش از زندگی من بی وقفه وقف دیگران شده بود و فراموش کرده بودم خودم هم انسان هستم.

تنها بودن سخت است اما این زمان برایم ضروری است. باید از این زمان برای ساختن خودم استفاده کنم و برای آینده انرژی جمع کنم. باید دوباره خودم را دوست داشته باشم, کاری که مدتها بود آنرا نادیده گرفته بودم.

زمانی که دو سال پیش آن اتفاق افتاد, فعالیتم را صد برابر کردم. از هر ثانیه روزها استفاده می کردم. این مساله کاملا بر سلامتی من تاثیر می گذاشت اما توجه نمی کردم. اگر آن اتفاق نمی افتاد و موقعیت فعلی برایم پیش نمی آمد هیچ چیزی نمی توانست مرا متوقف کند. شاید این اتفاق هشداری بود که کمی آهسته تر بروم و بیشتر به خودم فکر کنم. نمی دانم چرا این اتفاق افتاد ولی حداقل می دانم باعث شد زمانی برای بررسی خیلی مسائل داشته باشم.

اصلا آسان نیست هر چه را دوست داری در زندگی از تو بگیرند. نمی دانم چرا این اتفاق همواره در زندگی من تکرار می شود؟ امیدوارم بزودی پاسخ این پرسش را پیدا کنم...

از اینکه همراهم هستید و به فکرم هستید ممنونم. لطفا برایم دعا کنید. همه شما را دوست دارم.

چهاردهم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

وقتی کسی تصمیم می گیرد در منطقه ای که فقر وجود دارد زندگی کند چاره ای ندارد جز اینکه سبک زندگی اش را مثل مردم آنجا کند.
باید مثل مردمی که میخواهی به آنها کمک کنی زندگی کنی زیرا که مردم فقیر کسی را که تصور کنند از آنها بهتر است را دوست ندارند و مورد احترام قرار نمی دهند.

آنها همواره فکر می کنند مورد ترحم واقع شده اند. وقتی مثل آنها زندگی کنی بیشتر راغب می شوند که به حرفهایت گوش کنند و آن موقع است که می توانی به آنها بگویی با کار بیشتر می توانند زندگی بهتری بسازند. 

در زمان حضورم در هند همواره در میان مردمانی بودم که اجازه نداشتم زندگی مرفه داشته باشم. زندگی مرفه آسانتر بود برایم اما یقین دارم بخش زیادی از آنچه برای بچه ها انجام دادم بدون این سبک زندگی امکان پذیر نبود. برای زندگی در خیریه ها باید از خودگذشتگی داشته باشی. ارزش آنچه خودت می سازی بسیار فراتر است آن چیزیست که از زندگی مرفه خواهی داشت.

در طی این سالها به خیلی بیماری های غیرمعمولی مبتلا شده ام, گاهی شدید و گاهی خفیف. اما به تدریج بدنم به میکروبها مقاوم شد و سیستم ایمنی ام قوی تر شد. این تجربه برگشت ناپذیر است.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

به خاطر دارم روزی در کودکی وقتی از مدرسه برگشتم, موی سرم شپش داشت. مادرم خیلی عصبانی شد و موی سرم را کوتاه کرد. اگر امروز اینجا بود از سبک زندگی من متنفر می شد اما یقین دارم کم کم می پذیرفت. 
گاهی باید بخندی به آنچه در مسیر زندگی ات قرار می گیرد, راه بهتری در این معامله وجود ندارد...

باید قدردان آنچه باشیم که زندگی به ما داده و این فرصت کوتاهی که مهمان زمین هستیم را در راه کمک به کسانی که اندازه ما خوشبخت نیستند بگذرانیم. اگر چنین باشد آنوقت می شود هر روز شپش های مویت را بگیری, چه اهمیتی دارد.... زندگی کوتاه است.

برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم

پانزده دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

طرح ها و پروژه های بسیاری از سوی دولت مرکزی هند برای کمک به فقرا انجام می شود اما می توانم بگویم بی هیچ تردیدی بیش از نیمی آنها به دست نیازمندان نمی رسد. پول از دولت مرکزی به ایالت ها ارسال می شود و در این میان پول به افراد دیگری می رسد...

ما در رایاگادا هر ماه بیش از 20 خانواده را تحت سرپرستی داشتیم. به آنها پول نمی دادیم هرگز, در عوض غذا و مایحتاج ضروری در اختیارشان می گذاشتیم. خانواده هایی که حتی غذا برای خوردن نداشتند و کاملا به ما متکی بودند زیرا ناتوانی جسمی داشتند یا پیر بودند و توانایی کار نداشتند. بسیار دردناک است که شاهد رنج عده ای در سکوت باشیم.

ثروت زیادی در این کشور است اما به قدر کافی کسانی که صادقانه برای فقرا کار کنند وجود ندارد. جمعیت هر روز بیشتر می شود اما در همان کودکان بسیاری بر اثر سوتغذیه فوت می کنند و دولت توانایی حل این مشکل فراگیر را ندارد. از این دست دولتمردان در اودیسا بسیار هستند.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

یکی از 20 خانواده تحت سرپرستی بنیاد پریشان در رایاگادا, اسفند 94

کودکان و زنان روزانه بر اثر بیماریهای قابل پیش بینی و بی توجهی می میرند و دولت با آغوش باز پذیرای کمکهای خارجی است برای تزریق پول به اقتصاد این کشور. اما زمانی که کسی بخشی از ویرانی های پشت پرده را نمایان کند وادار به سکوت می شود و به زندان فرستاده می شود...

اما من هرگز ساکت نخواهم شد زیرا که این جهان متعلق به همه ماست, نه فقط برای عده ای منتخب انگشت شمار...

برایم دعا کنید لطفا, خیلی زیاد... دوستتان دارم.

شانزدهم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

دلم تنگ شده برای روزهایی که بچه ها مدرسه ای نداشته باشند و ما می توانستیم جلوی تلویزیون دراز بکشیم حرفهای خودمانی بزنیم. دخترها معمولا با یک عالمه خبر تازه از اتفاقات روستا به خانه می آمدند و شنیدن صحبت هایشان لذت بخش بود.

بچه های روشندل معملی داشتند که به مرکز می آمد وخط بریل به آنها آموزش می داد. در واقع لازم نبود آنها به مدرسه بروند ولی ما میخواستیم که بروند تا به این شکل ارتباط با بچه های دیگر را بیاموزند. 

من هیچوقت نخواستم این بچه ها احساس انزوا داشته باشند و یا بواسطه حضور در جامعه عصبی بشوند و شخصیتشان تحت تاثیر قرار بگیره. همه آنها گروه های دوستی خودشان را خارج از خانه داشتند و اجازه داشتند هر وقت که بخواهند با دوستانشان معاشرت کنند.

تا چند سال پیش به آنها در مدارس زور گفته می شد و حتی معلمانشان با الفاظ بی ادبانه آنها را خطاب می کردند ولی همه اینها خیلی زود تمام شد وقتی که با آنها برخورد کردم. اگر چه حالا این اتفاق کمتر شده اما بچه ها یاد گرفتند از خودشون دفاع کنند و وقتی یکیشون مورد زورگویی قرار می گیره بقیه از او حمایت می کنند. تو دلم به این رفتارشون افتخار می کردم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

این روزها من ازشون خواستم تا زمان بیشتری در روستاهایشان باشند چون الان خانواده هایشان آنها را بیشتر می پذیرند. هدف ما همیشه این بوده که این بچه ها باور کنند که با دیگران تفاوتی ندارند و همزمان به خانواده هایشان ثابت کنیم که کودکانشان ارزش عشق ورزیدن دارند.

من فکر می کنم به حد زیادی به این هدفمان رسیدیم. هنوز راه زیادی برای رفتن مانده. آرزو می کنم و دعا می کنم این خانه هیچوقت بسته نشه.

حتی فکر کردن به بسته شدن خانه برایم آزار دهنده است. اگر چه رایاگادا مرا به زندان محکوم کرد اما هیچکدام از فعالیتهایم متوقف نشده و کارمندانم هنوز بچه ها را از نظر مالی حمایت می کنند. بچه ها هیچ گناهی ندارند و با توقف حمایت های ما تنها کسی که آسیب می بیند بچه ها هستند و این منصفانه نیست.

برای شنیدن خبر آزادی ام روزشماری می کنم.

همچنان برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.


هفدهم دی. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان خوبم

امروز برای اولین بار طی این مدت با یک خبرنگار هندی گفت و گو داشتم. پوشش خبری خیلی کمی در داخل هند از این پرونده انجام شده و این خیلی عجیب و غیرعادی است.

آنچه که در روزنامه های هند منتشر می شود یکطرفه است و کاملا برعلیه من. 

برخی از روزنامه نگاران کوشیده اند سابقه و اعتبار مرا خراب کنند و برخی دیگر از قانون بی خبر هستند. حتی برخی رسانه ها گفته اند که من آن بچه را ربوده ام...اینها تنها مثال هایی از انتشار اخبار غلط در اینجاست.

امیدوارم حرفهای من و بویژه واقعیت ها و مواد قانونی مربوط به پرونده من هر چه زودتر برای مردم هند روشن شود. الان زمانیست که مردم هندوستان باید واقعیات را بدانند.

سپاسگزار سرکنسولگری محترم ایران در حیدرآباد هستم که صدای من بودند و به من اطمینان می دهند که همه چیز حل خواهد شد. نمی دانم بدون حضور آنها چه باید می کردم.

قدردان همه شما هستم که در این روزها با من هستید. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

هجده دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

تا شروع شدن دادگاه تجدید نظر خبر جدیدی نیست. سعی می کنم تا آنروز امیدوار و صبور بمونم.

توییت وزیر امور خارجه هند را امروز دیدم و صادقانه باید بگویم که ناامید کننده بوده... کاملا مشخص است چه می گذرد و قضاوت را به شما واگذار می کنم.

امیدوارم کسانی که می توانند به من کمک کنند کمی قوی تر عمل کنند. خدا شاهد است اگر بتوانم به کسی کمکی بکنم هیچگاه دریغ نکرده و نمی کنم. امیدوارم این اتفاق برای من هم رخ دهد, بویژه از جانب کسانی که قدرتی برای کمک کردن دارند...

دنیای عجیب و پیچیده ای است. هر روز بیشتر درک می کنم شرایط ما آدمهای طبقه پایین را در مقایسه با آدمهای قدرتمند طبقه بالا...

امیدوارم روزی همه از حقوق برابر برخوردار باشیم و کسی در موقعیت ناعادلانه ای که من قرار گرفتم قرار نگیرد. این تجربه را حتی برای بدترین دشمنانم نمی خواهم.

برایم خیلی دعا کنید لطفا. ممنونم از همه شما که برایم دعا می کنید و پشتیبانم هستید. دوستتان دارد.


نوزده دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

در داخل و اطراف رایاگادا تعداد زیادی یتیم خانه وجود دارد و در داخل هر کدام از این یتیم خانه ها زیباترین کودکان زمین زندگی می کنند. 
ما همیشه عادت داشتیم که به ملاقات این بچه ها می رفتیم و شماره موبایل خود را به آنها می دادیم که اگر نیازی داشتند در هر زمانی از شبانه روز با ما تماس بگیرند.

دیدار بچه ها در یتیم خانه ها نباید صرفا به هدف دلسوزی یا تامین غذا برای آنها می بود. در آن صورت کودکان حس می کردند که افرادی برای اینکه چند لحظه از کاری که کرده اند احساس رضایت کنند، از آنها استفاده کرده اند. اگرچه ممکن است در این راه ما نیتی کاملا خیرخواهانه داشته باشیم، اما باید لحظه ای با کفش های بچه ها راه برویم و خودمان را جای آنها بگذاریم. 

اگر واقعا می خواهیم که در زندگی آنها تغییری ایجاد کنیم، عشق و محبت ما باید دائم و پیوسته بوده و رفتار ما با آنها باید مشابه رفتارمان با برادر یا خواهر کوچکتر خودمان باشد. 

دلم می خواست می توانستم عشق نورزم، چون حالا که ناتوان از عشق ورزیدنم احساس پوچی و بی فایده بودن می کنم. هر روز که می گذرد من زمانی برای بیشتر محبت کردن به کودکان را از دست می دهم. این بزرگترین شکنجه ی این روزهای من است.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

شهردار رایاگادا به وضوح اعلام کرده است که به هیچکس پاسخگو نیست. اساسا مقامات شهر  می گویند که بدون هیچ عواقبی به آزار و اذیت من ادامه می دهند و هیچ کس نمی تواند مانع او شود.

 من برای چنین افرادی تاسف می خورم، اینها از سلامت روانی برخوردار نیستند، وگرنه چه توجیه دیگری برای این برخورد شیطانیِ بی دلیل با من می تواند وجود داشته باشد؟

در حال حاضر من تنها به خاطرات شیرینم می اندیشم، چرا که اگرچه این روزها کنترل زندگیم در دستانم نیست اما کنترل شادی ام همیشه در اختیار خودم است.

برایم دعا کنید لطفا. ممنونم از حمایت هایتان. دوستتان دارم.

بیستم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

هر کس از نزدیک مرا می شناسد می داند که ایمنی و امنیت بچه ها برای من از هرچیز ارجح تر است و یکی از بالاترین اولویت ها را برایم دارد. در شش سال گذشته من بچه هایم را به جاهای بسیاری برده ام، نه تنها در رایاگادا که به اودیسا و حتی ایالت کرالا. من همیشه با جانم از کودکان مراقبت کرده ام و ثانیه به ثانیه هر سفری را از پیش برنامه ریزی می کردم.

به همین دلیل است که این اعلام جرم بر علیهم، بسیار برایم سنگین تمام شده و صد البته نادرست بوده و هیچ معنا و مفهومی ندارد. اگر یکی از بچه های تحت سرپرستی خودم مورد آسیب قرار گرفته بود، من تمام مسئولیت را گردن می گرفتم و برای هرچند سالی که ممکن بود و باید، به زندان میرفتم. ولی هیچ یک از کودکان تحت حمایت من در طول هیچ کدام از سفرها و اردوها آسیب ندیدند. هرگز هیچ اتفاقی برای آنها نیفتاد و تنها دلیلش آن است که من تمام تلاشم را برای رعایت ایمنی آنها به کار میبستم. پس من چگونه میتوانم محکوم شوم به اینکه در قبال فرزند فرد دیگری غفلت کرده ام؟

این واقعا با عقل جور در نمی آید. این کودک بخشی از بنیاد من و تحت سرپرستی من نبوده است، این کودک همراه با والدین خود در این سفر همراه بوده است، پس کدام انسان عاقلی میتواند مرا برای مفقود شدن کودکش که تا کنون هیچ ارتباطی با من نداشته است سرزنش کند؟ پدر و مادر خود کودک باید از او مراقبت می کردند، نه من. 

آیا این موضوع غیر منطقی نیست؟ چگونه میتوانند فرزندشان که مفقود شده است را مرده فرض کنند در حالی که هنوز هیچ جنازه ای پیدا نشده است؟ در هند شما نمی توانید بگویید کسی که گم شده مرده است مگر اینکه از زمان مفقود شدن آن فرد 7 سال گذشته باشد. پس چگونه ممکن است که من تنها پس از چند ماه گم شدن آن پسر بچه به قتل محکوم شده باشم؟

در یکی از بزرگترین کشوران مدعیان دموکراسی در دنیا، چنین چیزی رخ داده است و هیچ کس پاسخگو نیست. من فکر می کنم این اتفاق یک درس عبرت و زنگ خطر برای کسانیست که می خواهند برای کمک به نیازمندان به این کشور بیایند. لطفا قبل از وقف کردن زندگیتان برای کودکان محروم هندی چشمانتان را دو چندان باز کنید، چون اگر این اتفاق بی هیچ سند و مدرکی برای من رخ داد، چه کسی میتواند تضمین کند که برای دیگران نیفتد.

من برای روزی که عدالت برایم اجرا شود امیدوارم و دعا می کنم.

 ممنون از اینکه برایم دعا می کنید. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

با دخترانم در راه تعطیلات به سوی کرلا / 2012


بیست و یک دی. حیدرآباد, تلنگانا 
سلام دوستان و هموطنان خوبم

هر کس از نزدیک مرا می شناسد می داند که ایمنی و امنیت بچه ها برای من از هرچیز ارجح تر است و یکی از بالاترین اولویت ها را برایم دارد. در شش سال گذشته من بچه هایم را به جاهای بسیاری برده ام، نه تنها در رایاگادا که به اودیسا و حتی ایالت کرالا. من همیشه با جانم از کودکان مراقبت کرده ام و ثانیه به ثانیه هر سفری را از پیش برنامه ریزی می کردم.

به همین دلیل است که این اعلام جرم بر علیهم، بسیار برایم سنگین تمام شده و صد البته نادرست بوده و هیچ معنا و مفهومی ندارد. اگر یکی از بچه های تحت سرپرستی خودم مورد آسیب قرار گرفته بود، من تمام مسئولیت را گردن می گرفتم و برای هرچند سالی که ممکن بود و باید، به زندان میرفتم. ولی هیچ یک از کودکان تحت حمایت من در طول هیچ کدام از سفرها و اردوها آسیب ندیدند. هرگز هیچ اتفاقی برای آنها نیفتاد و تنها دلیلش آن است که من تمام تلاشم را برای رعایت ایمنی آنها به کار میبستم. پس من چگونه میتوانم محکوم شوم به اینکه در قبال فرزند فرد دیگری غفلت کرده ام؟

این واقعا با عقل جور در نمی آید. این کودک بخشی از بنیاد من و تحت سرپرستی من نبوده است، این کودک همراه با والدین خود در این سفر همراه بوده است، پس کدام انسان عاقلی میتواند مرا برای مفقود شدن کودکش که تا کنون هیچ ارتباطی با من نداشته است سرزنش کند؟ پدر و مادر خود کودک باید از او مراقبت می کردند، نه من. 

آیا این موضوع غیر منطقی نیست؟ چگونه میتوانند فرزندشان که مفقود شده است را مرده فرض کنند در حالی که هنوز هیچ جنازه ای پیدا نشده است؟ در هند شما نمی توانید بگویید کسی که گم شده مرده است مگر اینکه از زمان مفقود شدن آن فرد 7 سال گذشته باشد. پس چگونه ممکن است که من تنها پس از چند ماه گم شدن آن پسر بچه به قتل محکوم شده باشم؟

در یکی از بزرگترین کشوران مدعیان دموکراسی در دنیا، چنین چیزی رخ داده است و هیچ کس پاسخگو نیست. من فکر می کنم این اتفاق یک درس عبرت و زنگ خطر برای کسانیست که می خواهند برای کمک به نیازمندان به این کشور بیایند. لطفا قبل از وقف کردن زندگیتان برای کودکان محروم هندی چشمانتان را دو چندان باز کنید، چون اگر این اتفاق بی هیچ سند و مدرکی برای من رخ داد، چه کسی میتواند تضمین کند که برای دیگران نیفتد.

من برای روزی که عدالت برایم اجرا شود امیدوارم و دعا می کنم.

 ممنون از اینکه برایم دعا می کنید. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم

بیست و دو دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

من برای چه کسی در رایاگادا سرپناه ساختم؟ برای کودکان این منطقه...
من آنها را برای کودکان بی خانمان، فراموش شده و طرد شده ساختم.

 آنها را برای کودکانی ساختم که هیچ جایی را نداشتند که آن را خانه بخوانند، کودکانی که توسط مردمان خودشان به دست فراموشی سپرده شده بودند.

برایم مهم نیست اگر این خانه ها نام بنیاد مرا نداشته باشند، برایم مهم نیست اگر هرگز دیگر نتوانم پایم را در آنها بگذارم، و برایم مهم نیست اگر آنها را از من بگیرند. 

همه‌ی آنچه که برای من اهمیت دارد این است که این خانه ها برای کودکانی استفاده شود که جایی برای رفتن ندارند. این تمام چیزیست که برای من مهم است.

اگر شهردار رایاگادا تا به این حد این خانه ها را می خواهد، پس میتواند آنها را داشته باشد، ولی باید مطمین شود که هیچ کودکی از این خانه ها به خیابان پرت نخواهند شد. خانه ها را برای خودت مصادره کن، اما نسبت به بچه ها رئوف باش. این همه ی آن چیزیست که من میخواهم. 

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

این خانه ها صرفا با پول من ساخته نشد، بلکه با کمک و هزینه ی صدها انسان سخت گوش از تمام دنیا ساخته شد. با پولی که عده ای با زحمت جمع کرده بودند و آن را دادند تا مطمئن شوند خانه ای امن ساخته می شود برای کودکانی که بی خانمان هستند.

عامل اصلی گرفتاری های من به خاطره پول و این خانه ها بوده است، اگرچه صد ها بار گفته ام که شهردار می تواند خانه ها را بگیرد، اما گویی حالا دیگر به این هم راضی نمی شود.

چیزهای زیاد دیگری در این دنیا وجود دارد که از پول مهم تر است، چه ننگی که بسیاری از ما پول را بر هر چیز ارجح میدانند. چنین کسانی همه ی ارزش های دیگر زندگی را از دست خواهند داد.

ممنون که به فکرم هستید. برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم .

بیست و سوم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان مهربانم

چند سال پیش طوفان عظیمی در غرب هندوستان رخ داد، رایاگادا نیز در این طوفان مورد آسیب قرار گرفت و خانه های بسیاری ویران شد.
یک یتیم خانه یِ محلیِ پسرانه تخریب شد و آب از شکاف های خانه به درون نفوذ کرد، من می خواستم به هر طریقی که شده کمکی کنم. من به خاطر تمام تجربیات بدی که از سال های پیش داشتم نمی خواستم خانه ی جدیدی بسازم، در عوض پیشنهاد دادم که بچه ها را در خانه ی کودکان روشندلم اسکان دهم. در کل ۲۵ پسر به جمع ۱۲ کودک روشندل ما اضافه و در طول یک شب خانواده ما بزرگتر شد.

پسرها پیش ما آمدند و همه چیز عالی بود. روزهای اول به وضوح فاصله ای میان پسران جدید و کودکان ما وجود داشت اما با گذر زمان همه چیز تغییر کرد و بچه ها شروع به دوست داشتن هم و احترام گذاشتن به یکدیگر کردند‌.

در خانه ی قدیمیشان، سرپرستی و مراقبت از پسرها بر عهده ی یک زن و شوهر بود و چون من نمی خواستم آنها از کار بیکار شوند، پیشنهاد آنها برای اینکه برای کار پیش ما بیایند را قبول کردم. ما به اندازه ی کافی نیروی تعلیم دیده برای کودکان روشندل خود داشتیم، اما من آن زوج را برای کار بیشتر ناشی از حضور پسرها استخدام کردم. چون بچه ها را از قبل می شناختند به نظر اقدام‌ مناسبی بود.

اینها همان هایی هستند که حالا به من خیانت کرده اند. اینها کسانی هستند که حالا می گویند من پسرشان را کشته ام. این دو افرادی هستند که من بهشان کمک کردم و برای ۴ سال به آنها کار دادم چون خانه و درآمدی نداشتند و حالا حرص و آز به روح آنها رسوخ کرده است.

من همیشه فکر می کنم زندگی چگونه می توانست باشد اگر من قبول نکرده بودم که آن پسرها به خانه ی ما بیایند... اما حقیقت امر آن است که اگر بار دیگر در این موقعیت قرار می گرفتم چیزی تغییر نمی کرد. من دوستشان داشتم و بسیار از آنها آموختم و این بسیار ارزشمند است.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
پسرها/ 2013 موکونداپور

دو تن از پسران شاهدان من بودند و من به آنها مفتخرم که شجاعت صحبت در دادگاه را داشتند. برای یک کودک چیز کمی نیست که از آنچه باور دارد حقیقت است دفاع کند و من به آنها افتخار میکنم. وقتی آنها در برابر همه در جایگاه ایستادند و به قاضی گفتند که مادرشان بی گناه است، تمام نگرانی های من از بین رفت. من آنجا و در آن لحظه فهمیدم که هیچ دادگاهی نمی تواند مرا محکوم کند مادامی که من می دانم و کودکانم می دانند که من بیگناهم. این برای من کافی بود. من هرگز آن روزها را فراموش نمیکنم.

ممنون که به یاد من هستید و به من باور دارید. برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.


بیست و چهارم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

کودکان من احتمالا تنها کسانی در منطقه بودند که یک آرایشگر داشتند که برای کوتاه کردن ‌موهایشان به خانه می آمد. او همیشه موهای بچه ها را در فضای باز کوتاه می کرد و این خود بچه ها بودند که تصمیم میگرفتند موهایشان چگونه کوتاه شود.

در چنین محیط های کوچک و دور افتاده ای، واقعا تفریحات زیادی برای بچه ها وجود ندارد، به همین دلیل ما تمام تلاشمان را می کردیم تا  چیزهای کوچکی مانند اصلاح مو را به اتفاقات ویژه تبدیل کنیم تا بچه ها لذت ببرند. بچه ها می دانستند که خانم بزرگتری در کنارشان دارند که با آنها زندگی می کند و هر روز صبح مطمئن می شود که بچه ها برای مدرسه رفتن مرتب و منظم هستند، دقیقا مانند مادری که هر صبح این کار را برای کودکانش انجام میدهد.

ما همیشه سعی کرده ایم که بچه ها به طور طبیعی و بدون کمبود پرورش پیدا کنند ولی در عین حال لوس هم بار نیایند. هرآنچه بچه ها نیاز داشتند در اختیارشان قرار میگرفت اما نه بیشتر از نیازشان. ممکن بود داشتن برق مستقیم، آبگرمکن یا هرچیزی مانند آن چندان غیر ممکن و دشوار نباشد، اما من هیچوقت نخواستم بچه ها به زندگی آسان یا تجملاتی عادت کنند چون در آن صورت انتظاراتشان از زندگی بالا می رفت و عادت می کردند هرچیزی را که می خواهند به دست بیاورند.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
کوچکترین بچه‌ام شاهزاده روشن / 2016 موکونداپور

ما همیشه به آنها در خصوص سخت کوشی آموزش می دادیم و من مطمینم هر کدام از آنها افراد موفقی خواهند شد اگر از آنچه در کودکی به آنها آموزش داده شده است پیروی کنند.

امیدوارم بتوانم دوباره و به زودی آنها را ببینم. بسیار دلتنگ‌ آنها هستم.

برای همه ی دعاهایتان سپاسگزارم. برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

بیست و پنجم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

زمانی که کار خیریه ای را شروع کردم برای شروع به کار داوطلبانه در یتیم خانه های هند اقدام کردم. می خواستم ابتدا بیشتر درباره آنها بدانم و بفهمم بچه ها چطور در آنجا هستند.

یکی از مهمترین چیزهایی که متوجه شدم این بود که رژیم غذایی بچه ها بسیار سختگیرانه و کنترل شده بود. البته این موضوع دلایل مادی داشت اما برایم آزاردهنده بود که بسیاری از بچه هایی که دیده بودم به سوتغذیه مبتلا بودند.

با خودم عهد بستم هر وقت مرکز خیریه ای ساختم هیچ محدودیتی در غذای آنجا وجود نداشته باشد.بچه ها نباید گرسنه به مدرسه بروند, نباید گرسنه بخوابند, هیچ چیز بدتر از این نیست. 

وقتی بالاخره مرکز خودم ساخته شد بیش از حد برای بچه ها غذا تهیه می کردیم. این مساله تقریبا وسواسی بود. همچنان بر اساس تجربیات گذشته ام به هنگام خرید میزان زیادی خرید می کنم. گاهی غذا زیاد است, خورده نمی شود و باقی می ماند و این باعث ناراحتی و رنجش من می شود.

کم کم شروع کردم به غلبه بر این مساله و خریدن به اندازه. با این حال امروز اگر احساس کنم یکی از بچه هایم لاغر شده ناراحت و عصبی میشم. نمی توانم خودم را کنترل کنم. نمی خواهم هیچکدام از بچه هایم این تجربه را داشته باشد.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
سفر به شهر پوری در شمال اودیسا / 2013

خیلی چیزها در طول این سالها یاد گرفته ام و از این آموخته ها و تجربیات خوشحالم. آماده ام برای استفاده از این تجربیات در مرحله بعدی زندگی ام.

برایم دعا کنید که آزاد شوم از این روزها و این شرایط. دوستتان دارم.

بیست و ششم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

در سال ۲۰۱۳، بعد از طرح شکایتم بر علیه گروه اسیست بابت غصب یتیم خانه‌ی دخترانه من، اجازه دیدار دوباره ی بچه ها از من گرفته شد.
همیشه فکر می کردم شاید بچه ها درک می کنند و می دانند من هرآنچه انجام داده ام برای آسایش آنها بوده است، ولی اینطور به نظر نمی آمد. احساس می کردم آنها دارند از من متنفر می شوند. من هر روز آنها را در مسیرشان به مدرسه در رایاگادا می دیدم اما آنها کاملا مرا نادیده می گرفتند و این آزار دهنده بود.

من سالها با آنها زندگی کرده بودم و به آنها همه چیز داده بودم، ولی انگار برایشان بی اهمیت بود. می دانم که آنها یک روز خواهند فهمید که هیچ چیز جایگزین عشقی که من به آنها می دادم نخواهد شد. می دانم که روزی پشیمان می شوند.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
مرکز اسیست / 2012

من از آنها کینه ای به دل ندارم، من برایشان بهترین ها را در زندگی آرزو میکنم، و اگر روزی طلب بخشش کردند با کمال میل خواهم ‌پذیرفت. کودکان به راحتی تحت تاثیر قرار می گیرند و آنها حتما توسط گروه اسیست شست شوی مغزی قرار داده شده بودند. در ابتدا پذیرش این موضوع برایم دشوار بود، اما با گذشت زمان توانستم با آن کنار بیایم.

بهترین و بدترین تجربیاتم را در رایاگادا داشته ام، اما بر این باورم که هر اتفاقی دلیلی دارد. من به خاطر این وقایع قوی تر شده ام، و هر روز که می گذرد درک و شناختم از خودم و دنیای اطرافم بیشتر میشود.

سپاس ازینکه در تمام این لحظات کنارم بودید. من عشق شما را درک می کنم و قدردان آن هستم. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

بیست و هفتم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان مهربانم

اخیرا بهتر می‌خوابم. احساس می کنم ذهنم پاکتر شده و ترسها و نگرانی هایم از بابت آنکه در آینده چه خواهد شد دارند رنگ‌ می‌بازند. 
صد البته هنوز بسیار به آنچه قرار است افتاد بیفتد فکر می کنم، اما تاثیری که رویم می گذارد به مراتب کمتر از هفته های پیش است.

تقریبا همیشه به بچه ها فکر می کنم، اما مطمئن هستم که حالشان خوب است و این هم به بهبود حالم کمک می کند.

یکی از اولین بازی هایی که عادت داشتم با بچه های روشندلم انجام بدهم "بازی صدا" نام داشت. ما روی پشت بام خانه می‌نشستیم و به صدای ماشین هایی که شبها از خیابانی که کنارمان واقع بود رد می شدند گوش می‌کردیم. در حین همین بازی بود که فهمیدم آنها چقدر خوب می‌شنوند و قدرت تشخیص صداها را دارند.

بچه هایم، به خصوص روتو، حتی قادر بود تشخیص دهد صدایی که می‌شنود مربوط به موتور سیکلت است یا اتوموبیل یا اتوبوس و گاهی حتی بر اساس صدای موتور اتوبوس ها می توانست نوع آنها را تشخیص دهد. این جاده چندان هم به خانه ی ما نزدیک نبود، فاصله ای حدود ۱۰۰ متر، اما من حتی با چشمان بسته هم نمی توانستم صداها را تشخیص دهم یا حتی گزینه ی نزدیکی را حدس بزنم.

بله، آنها به خوش اقبالی ما نبودند که بتوانند ببینند، اما حواس دیگری که از موهبت داشتنشان برخوردار بودند صدها بار قوی تر از آن چیزی بود که ما داریم. آنها می توانند بهتر از ما بشنوند و بو بکشند و قدرت لامسه ی آنها بی بدیل است. تنها با لمس صورتتان میتوانند شما را تشخیص دهند.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
روتو با کوچکترین صدا مرا پیدا می کرد / موکونداپور 2016

هرکسی فکر می کند که کودکان روشندل به هر نحوی ناتوان هستند سخت در اشتباه است. آنها بسیار توانمندند و در صورتی که به درستی حمایت شوند و محبت لازم را دریافت کنند می توانند در هر کاری که اراده کنند موفق باشند.

آرزو دارم دوباره بتوانم با اینچنین کوکانی کار کنم. نمی توانم برای دوست داشتن و یادگیریِ دوباره صبر کنم. این تنها چیزیست که مرا به ادامه دادن وا می‌دارد.

سپاس از همه ی دعاهایتان. مرا از دعای خیرتان محروم نکنید. دوستتان دارم.

بیست و هشتم دی. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

بسیاری از شما شاید ندانید من همانقدر که عاشق بچه ها هستم به حیوانات نیز عشق می ورزم. 
سالهاست که گیاهخوار شده ام و نمی خواهم بخشی از صنعتی باشم که برای رضایت شکم انسانها, حیوانات را سلاخی می کند. خوراکی های بسیار زیادی برای خوردن در جهان وجود دارد و نمی خواهم موجود زنده ای که در این جهان نفس کشیده را بخورم.

علاقه خاصی به سگ ها دارم. به نظرم سگ بهترین همدم انسان ها در زندگیشان است. کسانی که سگ داشته اند به خوبی می دانند چه می گویم.

حیوانات درد را حس می کنند, آنها عشق را هم حس می کنند و مستحق زندگی شاد هستند. سزاوار نیست که برای رضایت ما در قفس باشند یا پرورش داده شوند. 

نمی خواهم برایتان موعظه کنم که حیوانات را نخورید. تنها می خواهم احساسم نسبت به حیوانات را بگویم.

به خوبی دیده ام که چطور حیوانات از بچه های من در مرکز موکونداپور حفاظت می کردند. یک سگ نژاد لابرادور در موکونداپور داشتیم که نامش 'کی' است. او هر ثانیه مراقب کودکان نابینا ما است. با کوچکترین صدایی بلند می شود تا مطمین شود بچه ها مشکلی ندارند. بچه ها عاشق او هستند و او نیز دیوانه وار بچه ها را دوست دارد. همچنین یک دختر لابرادور دیگر هم داشتیم به اسم 'بریزی'. او بسیار دوست داشتنی و معتاد به توجه بود. متاسفانه در یک سانحه تصادف او را از دست دادیم و هر روز دلتنگش هستم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

با خودم عهد بستم هیچگاه هیچ کدام از آفریده های خدا را آزار ندهم, اینکه شما آنها را بخورید به من ارتباطی ندارد ولی خواهش می کنم هیچوقت آنها را تعمدا آزار ندهید.

لطفا اگر زمانی خواستید حیوان خانگی داشته باشید به جای خریدن, حیوانی را به سرپرستی قبول کنید. شانس دوست داشتن حیوانات را به خودتان بدهید, قول می دهم پشیمان نمی شوید. 

در آینده هر کجا زندگی یا کار کنم همواره به بچه ها خواهم آموخت که به محیط زیست و مخلوقات خدا احترام بگذارند. این آن چیزیست که همواره انجام خواهم داد.

ممنونم از شما که به یادم هستید و برایم دعا می کنید. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

بیست و نهم دی. حیدرآباد
سلام دوستان و هموطنان خوبم

هر آگوست جشنواره ای در هندوستان برگزار می شود که راکشا بندان نام دارد. در این روز، همه‌ی زنان دستبندی دور مچ دست مردانی که شبیه برادرانشان هستند می بندند، این مچبند ها راخی نام دارد. این جشن به عنوان فستیوال برادران و خواهران برگزار می شود و فرصتیست برای زنان که احترام و سپاس خود را نسبت به مردانی که حکم برادرانشان را دارد نشان دهند.

در زمان حضورم در هند دستبندهای زیادی را به دست مردانی که کمکم کرده بودند بسته ام. من انسان های خوب زیادی در تمام این سالها در هندوستان دیدم، اما متاسفانه وزنه‌ی کسانی که به من خیانت و بدی کردند سنگین تر است.

آخرین باری که به دست کسی راخی را بستم آگوست سال ۲۰۱۴ بود و آخرین مردی که از من خواست او را برادر خطاب کنم پیتر. همان مردی که ۴ ماه بعد از این مراسم در سال ۲۰۱۴ مرا به کشتن پسرش متهم کرد. من واقعا باور داشتم که او همچون برادر من است و هرگز قسم خود در خصوص اینکه به خواهرش آسیب نخواهد رساند را نمیشکند. متاسفانه اشتباه می کردم.

او را شماتت نمی کنم و بی آنکه برایم مهم باشد چه پیش می آید او را می بخشم. من نمی توانم توضیحی برای کاری که هر انسانی انجام می دهد بیاورم، اما می توانم چگونگی برخوردم با او را کنترل کنم، چون در نهایت عملکرد دیگران بر من نیز تاثیر می گذارد. اگر عصبانیتم نسبت به او را نگه دارم، برای او مهم نخواهد بود. تنها کسی که آسیب میبیند خود من هستم. من می خواهم خودم را از عصبانیت و نفرت رها کنم و نهایتا تصمیم دارم این کشور را بدون هیچ توشه ای تنها با ذهنی پاک و قلبی سالم ترک کنم. 

من نمی خواهم عملکرد هیچ فردی مرا تغییر دهد. زندگی من باید آن چیزی باشد که خودم می سازم و امیدوارم زمانی که همه ی این وقایع پایان یافت بتوانم زندگیم را از نو بازسازی کنم.

ممنون برای دعاهای خیرتان. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

آگوست 2014 به نشانه برادری دور دست 'پیتر' راخی بستم... 4 ماه بعد مرا به قتل پسرش متهم کرد و تا امروز روزگارم را سیاه...


سی دی. حیدرآباد, تلنگانا

سلام دوستان و هموطنان عزیزم

هر پنجشنبه شب در سرکنسولگری حیدرآباد مراسم دعای کمیل برگزار می شود و من هر هفته تصمیم می گیرم که در این مراسم برای چه کسی دعا کنم. امروز به کسانی فکر کرده ام که به اشتباه به زندان فرستاده شده اند و در موقعیتی مشابه من هستند.

من تنها کسی نیستم که در هندوستان به اشتباه به زندان محکوم شده ام. خود به شخصه کسانی را در زندان دیده ام که برای گناه های ناکرده در زندان هستند و این قلب مرا بسیار شکسته است.

در ۵ ام دسامبر، روزی که قاضی اعلام کرد که به یک سال زندان محکوم شده ام، انگار همه چیز در اطرافم یخ بست. ذهنم به عقب برگشت، به چند هفته قبل که به زندان رایاگادا رفته و برای زندانیان هدیه برده بودم. و حالا قرار بود خودم یکی از آنها بشوم.

در فستیوال راکشا بندان، جشنی که دیشب درباره آن صحبت کردم، من به همراه کارمندانم از این زندان بازدید کردیم. ما رفته بودیم که به همه ی زندانیان، پیر و جوان، بگوییم که آنها فراموش نشده اند و مهم نیست که گناهکارند یا بی گناه، می توانند برای کمک و رفع هر نیازی روی ما حساب کنند. آن روز، یکی از مردانِ زندانی پیش من آمد و ۲۰۰ روپیه (حدود دوازده هزار تومان) به من داد. او گفت که چیز دیگری ندارد اما میخواهد با همین هدیه‌ی اندک از اینکه به او محبت کرده ایم تشکر کند. من هرگز آن روز را فراموش نمی کنم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
داخل زندان رایاگادا بخش مردان / سال 2004

پس امروز من به آنها فکر خواهم کرد، و به هزاران زن و مرد و کودک دیگر در هند و در کل دنیا که زندگیشان به خاطر بی عدالتی نابود شده است. امیدوارم کسی، هر کسی به آنها کمک کند تا در نهایت آزاد شوند و بتوانند از این زمان کوتاهی که روی زمین هستند لذت ببرند.

همچنین برای خانواده سفارت دعا می کنم که در طول چند هفته گذشته به من عشق و حمایت بسیار دادند. من از صمیم قلب قدردان آنچه برایم انجام داده اند هستم و برای همه ی شما که از من حمایت و برایم دعا کرده اید.

ساعاتی پیش خبر حادثه آتش سوزی در ساختمانی در تهران را شنیدم. برای همه جانباختگان و بویژه آتشنشانان فداکار آرزوی آمرزش و رحمت دارم و از خدا برای خانواده هایشان صبر آرزو دارم.

ممنونم از همراهیتان. برایم دعا کنید لطفا. دوستتان دارم.

 اول بهمن. حیدرآباد, تلنگانا 

سلام دوستان و هموطنان خوبم

در حالیکه تصور می کردم بنیاد پریشان با موانع سختی برای فعالیت مواجه است, افتخار می کنم به کارمندانم که کار را در رایاگادا ادامه می دهند. این فداکاری بسیار آنها را نشان می دهد و من هرگاه با آنها صحبت می کنم خوشحال می شوم.

رها کردن کار برای همه ما آسان است اما این مساله اثبات می کند وقتی شما کاری را برای بچه ها انجام می دهید کسی نمی تواند شما را متوقف کند, حتی به زود تهدید و ارعاب. اکثر مردم رایاگادا ما را حمایت می کنند اما آن بخشی که تحت نفوذ دولت ایالتی هستند باعث ناامیدی آن چیزی هستند که انجام داده ایم.

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
کارمندانم در رایاگادا اقدام به بازسازی خانه کودکان روشندل در موکونداپور کرده اند و به زیبایی روز اولش شده است. آنها یک دستشویی کوچک در بیرون خانه ساخته اند و کل مرکز را نقاشی کرده اند. بچه ها و همه کسانی که با ما همراه هستند از این مساله خوشحال هستند.

لطفا برای همه کارمندانم, بچه هایم و خودم دعا کنید. دوستتان دارم.

دوم بهمن. حیدرآباد, تلنگانا
سلام دوستان و هموطنان خوبم

بار اولی که وارد آلونک محل نگهداری کودکان روشندل شدم باید مستقیما از آنجا خارج می شدم زیرا می خواستم از شدت ناراحتی ضجه بزنم. به سرعت خارج شدم و به بوته زاری که در مجاورت آن محل بود رفتم و راه می رفتم و گریه می کردم. محلی روی چمن ها پیدا کردم, با دستهایم سرم را گرفته بودم و گریه می کردم. آن روز بیش از هر وقتی در زندگی ام گریه کردم. بسیار دردناک بود دیدن محل زندگی آنها.

به خودم قول دادم وقتی به داخل آلونک برمیگردم نشانه ای از ناراحتی خودم را بروز ندهم. حدود یک ساعتی بیرون ماندم و پس از آن صورتم را شستم و با لبخند بزرگی بر لب به آنجا برگشتم. آن موقع برای نخستین بار خودم را معرفی کردم و بچه ها را در آغوش گرفتم. آنها متوجه نشدند که در آن یک ساعت چه گذشته بود و تصور می کردند برای اولین بار است که آنها را می بینم.

وقتی که آنها از اینکه شیرینی یا نوشیدنی خاصی برای پذیرایی ندارند عذرخواهی کردند به آنها گفتم من هم کودکی مثل شما هستم و نیاز نیست توجه ویژه ای به من شود. کنارشان نشستم و با هم آنچه که برای خوردن بود را به اشتراک گذاشتیم.

پس از آن به خانه ای که برای دختران بی سرپرست ساخته بودم رفتم و آنچه دیده بودم را برای آنها تعریف کردم. نمی توانستم به آنها فکر نکنم. 

از آن روز یک موتور سیکلت خریدم و هر روز با کلی شکلات و خوراکی مسیر یک ساعته خانه دختران تا محل حضور بچه های روشندل در موکونداپور را با اشک و گریه با موتور می رفتم و تا پیش از غروب آفتاب پیش بچه ها می ماندم. این ماجرا تا یک سال ادامه داشت.

بچه های روشندل خبر نداشتند که من در پی جمع آوری پول برای ساختن خانه برای آنها هستم. می دانستم رویایشان داشتن محل بهتری برای زندگی است و می خواستم آنها را غافلگیر کنم.

در یکی از روزهای 2012 وقتی از مدرسه بر می گشتند آنها را به منطقه ای در 50 متری آلونک آنها بردم که پر از بوته و سنگ بود. همان جایی که بعدا در آنجا خانه ساختم. دستهای یکدیگر را گرفتیم و برای نخستین بار همه با هم گریه کردیم...

کمتر از یکسال بعد آنها وارد خانه ای شدند که برایشان ساخته بودم و دیگر هیچوقت به آن آلونک برنگشتند. از خدا می خواهم هیچوقت کسی این خانه را از آنها نگیرد. 

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»
نخستین بار که بچه‌های روشندلم را در موکونداپور دیدم / 2011

این بچه ها را از ته قلبم عاشقانه دوست دارم. خوشحالم که توانستم برای آنها کاری بکنم در این سالها. از خدا می خواهم باز هم بتوانم آنها را ببینم.

ممنونم از اینکه به یادم هستید. لطفا برایم دعا کنید. دوستتان دارم.


منبع: @helpnarges

*تحریریه عصرپرس/ 1199*

وضعیت بغرنج «نرگس کلباسی اشتری»

نام:
ایمیل:
* نظر: